غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

465

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بر وى خشم گرفت و باتفاق بعضى از امراء بعرض مستنصر رسانيد كه حسن را در قلعه دمياط محبوس بايد گردانيد و مستنصر در آن تعلل نموده ناگاه برجى از بروج آن قلعه كه در كمال متانت بود بيفتاد مردم آن صورت را بر كرامت حسن حمل نمودند اما آخر الامر امير الجيوش بر حسن غالب آمده او را با طايفهء از فرنگيان در كشتى نشانده بجانب مغرب گسيل كرد و چون سفينه بميان دريا رسيد بادى تند در وزيدن آمده آب متموج گشت و ساكنان كشتى آغاز اضطراب نمودند و حسن همچنان بر حال خود بود در آن اثنا يكى از آن مسافران از حسن پرسيد كه سبب چيست كه ترا مضطرب نمىبينم جواب داد كه مولانا مرا خبر داده كه آسيبى بساكنان اين كشتى نخواهد رسيد و بحسب اتفاق همان لحظه شورش بحر تسكين يافته مردم محبت حسن را در دل جاى دادند و بار ديگر بادى صعب در اهتزاز آمده كشتى حسن را بشهرى از شهرهاى نصارى انداخت و حسن از آنجا باز در كشتى نشسته در حدود شام از سفينه بيرون آمد و بحلب شتافته از آنجا عازم بغداد شد و از بغداد بخوزستان شتافته از آن ولايت باصفهان رفت و بدين قياس پوشيده و پنهان در ولايت عراق و آذربيجان سير كرده مردم را بروش اسمعيليه و امامت نزار دعوت مينمود و داعيان بقلعهء الموت و ديگر قلاع و بلاد رودبار و قهستان فرستاد تا خلايق را به آن مذهب دعوت نمايند و باندك روزگارى مردم بسيار آن كيش قبول كردند و چون نزديك بدان رسيد كه مهم حسن تمشيت پذيرد در قصبهء كه در نواحى قلعهء الموت بود ساكن گشته خود را در كمال زهد و تقوى بمتوطنان آن نواحى نمود و آن جماعت مريد و معتقد حسن شده با وى بيعت كردند و در ماه رجب سنهء ثلث و ثمانين و اربعمائه شبى فوجى از سكان حصار الموت او را به آن قلعه درآوردند مشهور است كه در قديم الايام حصار الموت را آله آموت مىگفتند و آله آموت كنايه از آشيانه عقاب است و عدد حروف آن كلمه به حساب جمل از تاريخ صعود حسن بر آن حصن خبر ميدهد بالجمله چون حسن بقلعهء الموت درآمد علوى مهدى نام را كه از قبل سلطان ملكشاه حاكم آن سرزمين بود بىاختيار گردانيد و بنابر آنكه مدار كار حسن مبنى بر زرق و تعبد و تشيد و تزهد بود هم در آن دو سه روز مهدى را گفت كه ازين قلعه آنقدر زمين كه پوست گاوى محيط آن تواند شد به مبلغ سه‌هزار دينار به من فروش و مهدى در مقام مبايعه آمده حسن پوست گاويرا بتسمه‌ها باريك ساخت و آنها را بر سر يكديگر دوخته بر گرد قلعه كشيد و برئيس مظفر كه در گرد كوه دامغان بحكومت اشتغال داشت و متابعتش را قبول نموده بود رقعهء نوشت به اين عبارت كه رئيس مظفر حفظه اللّه مبلغ سه‌هزار دينار بهاء دژ الموت بعلوى مهدى رساند على النبى المصطفى و آله السلام و حسبنا اللّه و نعم الوكيل و آن نوشته را بمهدى داده او را از قلعه بيرون كرد و بعد از مدتى از وقوع اين صورت مهدى بدامغان رسيده بواسطه فقر و احتياج آن رقعه را نزد رئيس مظفر بر دو رئيس آن را بوسيده فى الحال سه‌هزار دينار سرخ بر وى شمرد القصه كار حسن صباح بعد از صعود بر حصار الموت بالا گرفت و باندك زمانى تمامى ديار رودبار و قهستان بتحت تصرفش درآمد و مدت سى و پنج سال بدولت و اقبال گذرانيد و بعد از وى هفت كس