غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

463

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مىشود و شش اين يك تن در سه هجده پس هرحصه را ده قسم كافى باشد و باقى فاضل اكنون صاحب هجده قسم را كه مالك شش شتر است هشت قسم فاضل باشد و صاحب دوازده قسم را كه خداوند چهار شتر است دو قسم و اين هردو فاضل حصه رخام پادشاه است و چون هزار دينار بدين قسم منقسم گردد هشتصد بهشت قسم رسد و دويست به دو قسم القصه چون اين‌همه تعميه و الغاز بعناد من و تعجيز ديگران بيان كرد سلطان گفت چنان بگوى كه من فهم كنم گفت ده شتر است و هزار و پانصد من بار هرشترى را صد و پنجاه من چهار شتر يككس را ششصد من باشد و او پانصد من خاصه خود دارد و صد من رخام سلطان و شش شتر آن ديگرى نهصد من او نيز پانصد من بار خاصهء خود دارد و چهارصد من رخام سلطان از هزار دينار هرصد من را دويست دينار رسد هشتصد دينار به اين بايد داد و دويست دينار به آن اگر از روى حساب است دستور غير ازين نيست و اگر انعام است ملاحظهء بار نمىبايد نمود و مناصفه قسمت بايد فرمود و چون آن مخذول اين فصل تقرير كرد سلطان جهة مراقبت جانب من ظاهرا بمطايبه بيرون برد اما دانستم كه باطنا متاثر گشت و از اين‌گونه خباثت بسيار ازو صادر ميشد و اعظم مفاسد التزام دفاتر دخل و خروج ممالك بود بعشر آن مدت كه من مهلت خواستم و فى الواقع در آن باب يد بيضا نمود و كارى چنان خطير در زمانى پشيز كفايت كرد و ليكن در آن امر چون مبنى بر وفور حقد و حسد بود و نقض عهد و خلف ميثاق تائيد نيافت و در وقت عرض آن دفتر خجالتى به دو رسيد كه ديگر او را بر آن آستان مجال اقامت نماند و اگر آن مخذول در آن مجلس منفعل نگشتى تدارك آن مهم به غير آنچه وى در آخر اختيار كرد هيچ‌چيز نبودى راقم حروف گويد كه ملخص سخن خواجه نظام الملك در باب حسن صباح اين بود كه مسطور گشت و آنچه مورخان در ذكر قضيهء مذكوره آورده‌اند آنست كه در آن زمان كه حسن صباح ملازم درگاه سلطان ملكشاه بود سلطانرا از ممر خواجه نظام الملك اندك غبارى بر حاشيهء ضمير نشسته روزى از وى استفسار نمود كه بچندگاه دفترى منقح كه محتوى باشد بر جمع و خرج ممالك ترتيب توان داد خواجه جواب گفت كه در دو سال همچنان دفترى ميتوان نوشت سلطان فرمود كه دير مىشود حسن صباح از سلطان متعهد شد كه در عرض چهل روز آن مهم سرانجام نمايد مشروط بر آنكه در مدت مذكور جميع نويسندگان در ملازمت او باشند و سلطانرا اين تعهد مستحسن افتاده حسن بوعده وفا نمود و در چهل روز دفترى مشتمل بر جمع و خرج ممالك در غايت تنفيح ترتيب داد و خواجه از استماع اين خبر مضطر گشته بروايتى يكى از غلامان خود را كه با خادم حسن دوستى مىورزيد گفت اگر تو حيلهء انديشى كه اوراق دفتر حسن از هم فروريخته و ابتر گردد من ترا آزاد كنم و هزار دينار دهم غلام خواجه با خادم حسن ببهانهء در گوشهء رفته و او را غافل ساخته دفتر را ابتر گردانيد و طايفه‌اى گفته‌اند در صباح كه حسن صباح دفتر بديوان آورده بود كه عرض كند خواجه نظام الملك در بيرون بارگاه سلطان ملكشاه چهرهء حسن را كه اوراق مذكور در دست داشت گفت كه اين اوراق به من نماى تا به‌بينم كه