غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

438

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ذكر حكومت حسنويه و اولاد او در ميان اكراد حسنوية بن حسين كرد در ايام فرمان‌فرمائى آل بويه حاكم جمعيتى از مردم كردستان بود و خالوان اووند او عالم در ميان طايفهء ديگر از اكراد رتبهء امارت داشتند و ايشان قرب پنجاه سال در حدود نواحى دينور و همدان و نهاوند تا در شهر زور اعلام تغلب و تسلط افراشتند و ندا در سنهء تسع و اربعين و ثلاثمائه و عالم در سنهء خمسين و ثلاث مائه بعالم آخرت رفته روزىچند اولاد ايشان قائم‌مقام پدران خود گشتند اما از عهدهء دارائى رعيت و سپاهى بيرون نتوانستند آمد و مواضع ايشان اضافه قلم‌رو حسنويه شد و حسنويه بحسن سيرت موصوف بود و هرسال مبلغى كثير برسم نذر بحرمين شريفين ارسال مينمود و در ايام دولت خود در دينور مسجد جامع بنا كرده و در تعمير قلعه سرماج لوازم اهتمام بجاى آورد و او هرگز كما ينبغى نسبت بملوك ديلم مراسم اطاعت مرعى نميداشت بلكه پيوسته نقش مخالفت و منازعت بر لوح خاطر مينگاشت فوتش در سنهء تسع و ستين و ثلاث‌مائه روى نمود و او را هفت پسر بود ابو العلاء و ابو عدنان و عبد الرزاق و بدر و عاصم و بختيار و عبد الملك و بعد از فوت حسنويه عضد الدوله كه در آن زمان بر بلدان فارس و عراقين استيلا داشت به قصد اولاد او متوجه كردستان شد و ايشان چون از مقاومت عاجز بودند بملازمتش توجه نمودند و عضد الدوله ابو العلاء عبد الرزاق و ابو عدنان و بختيار را مؤاخذه و مصادره كرد و نسبت ببدر و عاصم و عبد الملك شرايط انعام و احسان بجاى آورد و از جملهء اخوان بدر را به مزيد اعتبار امتياز داده بانعام اسب و خلعت و كمر و شمشير و منشور ايالت اكراد سرافراز گردانيد و هلال اقبال بدر بمرتبهء بدريت رسيده پرتو معدلت بر كردستان انداخت و مقارن آن حال عاصم با برادر در مقام طغيان آمده بدر كيفيت حال را بعضد الدوله عرضه داشت كرد عضد الدوله فوجى از متجنده ارسال داشت تا عاصم را بدست آوردند و او را بر شترى نشانده و جامهء سرخ پوشانيده بهمدان بردند و بنوعى كه معلوم نشد بزندانبان عالم عقبى سپردند بعد از آن بدر ساير برادران را از عقب عاصم فرستاد و پايهء قدرش بيشتر از پيشتر صفت ارتفاع پذيرفت و در سنهء ثمان و ثمانين و ثلاث مائه از دار الخلافهء ناصر الدين و الدوله لقب يافت و ناصر الدين و الدوله اكراد را از قطع طريق و سلوك سبيل فساد و مانع آمده هرسال نذورات به حرمين شريفين ميفرستاد و او را پسرى بود موسوم بهلال و بدر محقر ولايتى كه مبلغ دويست هزار درم از آنجا بحصول مىپيوست بوى داده بود و چون مبلغ مذكور بخرج هلال وفا نمىكرد پيوسته متعرض متوطنان شهر زور ميشد و غلات نواحى آن بلده را ميچرانيد و ابن الماضى كه حاكم شهر زور بود التجا به پدر كرد و او بپسر نوشت كه دست تعرض از دامن عرض اهالى شهر زور كوتاه كند هلال به آن نوشته التفات نفرمود و ابن الماضى مضطر گشته قبول نمود كه هرسال صد هزار درم دهد تا متعرض ناحيهء او نگردد اين معنى نيز مفيد نيفتاد و هلال به زور شهر زور را گرفته ابن الماضى را با برادر و خواصش بكشت و