غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
422
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و تعبير خواب ميكرد بوثاق من درآمد بويه بوى گفت كه درين شبها بخواب ديدم كه از سر قضيب من آتشى عظيم بيرون آمد و بر بعضى از بلاد تافته هرلحظه نورش بيشتر ميشد تا به آسمان رسيد آنگاه منقسم بسه قسم گشت و عباد بلاد پيش آن آتش خضوع و خشوع مى نمودند منجم گفت اين خواب در غايت غرابت است مرا تا اسب و جامه ندهى زبان بتعبير نگشايم بويه اظهار افلاس كرده منجم ده دينار طلبيد بويه از اداى آن وجه نيز عاجز آمد پس از آن منجم گفت ترا سه فرزند باشد كه در آن بلاد كه از آن آتش روشن گشته حكومت كنند و نايرهء اقبال ايشان در اطراف جهان اشتعال يابد و چون از اولاد بويه على و حسن و احمد در آن مجلس بودند بويه با منجم گفت كه فرزندان من اينانند كه مىبينى من مردى فقيرم اينجماعت بكدام استطاعت پادشاه توانند شد ظاهرا با من استهزا ميكنى منجم گفت لا و اللّه اوقات ولادت اولاد خود را بيان فرماى تا من در زايجهء طالع ايشان نظر كنم بويه ساعت تولد آن سه دولتمند را باز نموده منجم بعد از تأمل و انديشه دست پسر بزرگترش على را كه در ايام حكومت بعماد الدوله ملقب گشت ببوسيد و گفت نخست پادشاهيت به اين فرزند تو رسد آنگاه دست حسن و احمد را بوسه داده فرمود كه اين جوانان نيز بسلطنت ميرسند القصه در آن روز سوداى سرورى در سر آل بويه پيدا شد و در شهور سنهء اثنى عشر و ثلاث مائه كه سيد ابو القاسم جعفر بن ناصر الحق در گيلان وفات يافت چنانچه سابقا مذكور گشت ماكان بن كاكى نبيرهء دختر خود اسمعيل بن ابى القاسم بيعت نموده بر حدود طبرستان استيلا يافت ابو شجاع با هرسه پسر در سلك ملازمانش منتظم شد در آن اثنا اسفار بن شيرويه كه از جملهء اركان دولت ابو على محمد بن ابو الحسين احمد بن ناصر الحق بود بر ماكان خروج كرده چند نوبت بين الجانبين محاربت واقع گرديد و آخر الامر ماكان به طرف خراسان گريخت و اسفار بر مسند اقبال نشسته بروايتى كه در تواريخ مشهوره مسطور است بعد از يكسال از دستبرد قرامطه سفر آخرت اختيار نمود و بقولى كه در تاريخ سيد ظهير مزبور است در اثناء بعضى از اسفار ميان اسفار و مرداويج بن زيار كه از جمله اعيان امرايش بود مخالفت روى نمود و مرداويج ازو جدا شده برنكان كه اقطاعش بود رفت و از آنجا با لشكر جرار بر سر اسفار تاخت و اسفار ازو منهزم گشته از راه قهستان بطبس شتافت و ماكان بن كاكى در خراسان اين خبر شنيده بعزم رزم او در حركت آمد و اسفار باز فرار نموده خواست كه خود را در قلعهء الموت اندازد اما مرداويج سر راه بر وى گرفته در حدود طالقان اسفار در چنگ اسار گرفتار گشت و بقتل رسيد و اين صورت در شهور سنهء تسع عشر و ثلاث مائه بوقوع انجاميد و على كلا التقديرين بعد از قتل اسفار مرداويج بر سلطنت مستقل گرديد و ماكان بن كاكى بجنك مرداويج مبادرت نموده شكست يافت و عنان انهزام بصوب خراسان تافت و مرداويج برستمدار و مازندران و رى و قزوين و ابهر و زنجان مستولى شده در باب استخلاص ديگر بلاد عراق سعى نموده در همدان قتلعام كرده در آن امر بمرتبهء مبالغه فرمود كه بعقيدهء صاحب گزيده قاتلان دو خروار بند ابريشمين از مقتولان