غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

42

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

اميدوار ساخت و روز دوم باز مجمعى بهم رسانيده بتمهيد مراسم تهديد پرداخت و چون مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه بر وصول ابن زياد و خطبهء او اطلاع يافت متوهم گشته از سراى مختار بخانهء هانى بن عروهء مذحجى كه در سلك اشراف كوفه و اعيان شيعه منتظم بود رفت و بىدستورى بدان سراى درآمد و هانى از قدوم آن جناب خبر يافته از حرم بيرون شتافت و از كيفيت حال استفسار نموده مسلم گفت پناه به تو آورده‌ام تا مرا از شر اعداء صيانت نمائى و بلوازم ضيافت و محافظت من اقدام فرمائى هانى گفت مرا در ورطهء عنا و تكليف انداختى و اگر بسراى من درنميآمدى ترا بازميگردانيدم اما حالا حمايت ترا بر ذمهء خود واجب ميدانم آنگاه در حرم‌سراى خويش حجرهء خالى كرده مسلم را بدانجا برد و چون شيعه خبر يافتند كه مسلم كجاست فوج‌فوج بملازمتش رفته بيعت مينمودند و مسلم ايشانرا سوگند ميداد كه بعهد خويش وفا نموده از غدر پرهيز نمايند تا بقولى زياده بر بيست هزار كس و بروايتى هژده هزار كس بر آن موجب با وى بيعت كردند در اين اثنا شريك بن اعور بصرى كه از كبار شيعهء حيدر كرار بود در خانه هانى نزول نمود بيمار شد و عبيد اللّه بن زياد بر مرض شريك وقوف يافته بوى پيغام فرستاد كه فردا بعيادت تو خواهم آمد و شريك مسلم بن عقيل را طلبيده گفت كه چون عبيد اللّه بدينجا آيد فرصت نگاه داشته به زخم تيغ تيز پيكر آن بداختر را ريزريز ساز تا امارت كوفه بر تو قرار يابد و من متعهد ميشوم كه اگر صحت يابم بصره را نيز مسخر گردانم و روز ديگر عبيد اللّه بن زياد بديدن شريك رفته شريك او را مدتى بسخن نگاهداشت و انتظار ميكشيد كه مسلم از نهان‌خانه بيرون آمده او را بكشد و مسلم نيز تيغ تيز كشيده ميخواست كه بسر عبيد اللّه رود اما هانى او را سوگند داد كه اين حركت مكن كه مرا درين سرا اطفال و عورات بسياراند و از قتل اين لعين بيم آنست كه جگر ايشان خون گردد و مسلم در خشم شده شمشير از دست بينداخت و چون عبيد اللّه از خانهء هانى بيرون رفت شريك مسلم را طلبيده او را به جهت اهمالى كه در قتل آن سرخيل اهل ضلال كرده بود ملامتها نمود مسلم جواب داد كه مرا دو چيز ازين كار مانع آمد يكى كراهت هانى دوم ارتكاب غدر كه شيوهء سالكان مسالك مسلمانى نيست شريك گفت و اللّه كه اگر اين ملعون را ميكشتى كار تو استقامت ميگرفت و امارت تو درجهء عليا مىپذيرفت و شريك بعد از سه روز از اين قيل‌وقال بجوار مغفرت ايزد متعال انتقال نمود و عبيد اللّه بر وى نماز گذارد و القصه ابن زياد چون بر سرير حكومت كوفه متمكن گشت بجست‌وجوى مسلم كمر سعى و اهتمام بر ميان بست و غلامى معقل نام را سه هزار درهم داد تا نزد يكى از شيعه برده اظهار محبت اهل‌بيت كند و التماس ملاقات مسلم بن عقيل نمايد و چون آن شيعى او را پيش مسلم برد آن وجه را بمسلم دهد تا بر وى اعتماد كنند آنگاه خبر بدان بداختر رساند و معقل بموجب فرموده بدين حيله با مسلم رضى اللّه عنه ملاقات كرده با عبيد اللّه گفت كه او در خانه هانى بن عروه است و در آن روز محمد بن اشعث و اسمأ بن خارجه بمجلس ابن زياد رفته آن لعين از ايشان پرسيد