غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

43

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه هانى بن عروه كجاست كه او را نمىبينم جواب داد كه بيمار است ابن زياد گفت كه مىشنوم كه بهتر شده است و بر در سراى خود مىنشيند آيا بچه جهت بسلام ما نمىآيد ايشان گفتند شرط تفتيش بجاى آورده امير را خبر دهيم و از دار الاماره بيرون رفته با هانى ملاقى شدند و آنچه ابن زياد گفته بود در ميان نهادند و او را سوار ساخته نزد عبيد اللّه بردند و چون چشم ابن زياد بر هانى افتاد گفت ( اريد حيوتك و تريد قتلى ) هانى گفت ايها الامير چه واقع شده عبيد اللّه گفت ازين بدتر چون تواند بود كه مسلم بن عقيل را بوثاق خود راه داده و خلق بسيار در حوالى آنمنزل جمع آوردهء هانى گفت اين سخن غيرواقع است و آن ضال مضل معقل را حاضر ساخته چون هانى او را ديد دانست كه حال چيست لاجرم به زبان آورد كه اى ايها الامير من مسلم را بخانهء خود طلب نداشتم او نيم‌شب بىدستورى به منزل من درآمد و مرا حيا مانع شد از آنكه او را عذر خواهم و اكنون قبول نمودم و عهد كردم بعد از آنكه از خدمت مراجعت نمايم او را از وثاق خود اخراج كنم عبيد اللّه گفت هيهات هيهات تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نگردانى هانى گفت من هرگز اين كار نكنم و كسى را كه زينهار داده باشم بدست خصم نسپارم و درين باب ميان ابن زياد و هانى گفت و شنيد بسيار واقع شده آخر الامر مهم بغلظت و خشونت انجاميد و عبيد اللّه چوبى بر هانى زد چنانچه بينى او شكست و خون بر روى وى فرودويد و هانى دست بقائمهء شمشير سرهنگى از سرهنگان ابن زياد برده آن سرهنگ او را بگرفت و باشارت عبيد اللّه در يكى از خانهاى كوشك محبوس گردانيد و بروايتى آن پير عزيز را كه هشتاد و نه سال از عمرش گذشته بود و بشرف صحبت حضرت رسالت مشرف گشته تعذيب بسيار كرد تا مسلم را به دو سپارد و هانى اصلا آن معنى را قبول نفرمود و ابن زياد اشارت نمود تا او را ببازار برده گردن زنند و چون اين خبر منكر بسمع مسلم رسيد عرق عصبيت او در حركت آمده فرمود تا در اسواق كوفه ندا كردند كه اهل بيعت امام حسين رضى اللّه عنه مجتمع كردند و قريب بيست هزار كس جمع شده در ركاب مسلم بن عقيل روى به قصد امارت نهادند و عبيد اللّه در آن كوشك متحصن گشته بين الجانبين قتال و جدال بوقوع پيوست و نزديك بدان رسيد كه متابعان مسلم بر آن قصر دست يابند لاجرم ابن زياد متوهم شده كثير بن شهاب و محمد بن اشعث و شيث بن ربعى و بعضى ديگر از اشقيا را كه با او بودند گفت كه بر بام قصر برآمده كوفيان را بترسانند و آن جماعت بموجب فرموده عمل نموده گفتند اى كوفيان بر جان خود ببخشائيد و خويشتن را در ورطهء هلاك ميندازيد كه اينك سپاه شام بمدد امير عبيد اللّه ميرسد و او عهد كرده است كه اگر ترك فضولى نكنيد چون بر شما قادر گردد بىگناه را بجاى مجرم و حاضر را عوض غايب عقوبت كند و كوفيان از شنيدن امثال اين كلمات خايف و انديشناك شده بنابر شيوهء ناستودهء خويش طريق بىوفائى مسلوك داشتند و فوج‌فوج آغاز فرار كرده دفتر عهد و پيمان را بر طاق‌نشيان نهادند چنانچه از آن‌همه مردم در آخر روز زياده