غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

419

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه منصب ولايت‌عهد من تعلق به كسى خواهد گرفت كه امروز در ميدان مبارزت و تفاخر تازد و مهم سپاه سنقر را برطبق دلخواه سازد نجم الدوله قارن كه پسر بزرگتر حسام الدوله بود گفت منم آنكس كه بتيغ تيز پيكر دشمنانرا ريزريز خواهم كرد و از دروازه بيرون تاخته روى بحرب سنقر آورد و ايضا پسرش فخر الدوله رستم بميدان ستيز خراميده از آنجانب نيز طالبان نام و ننگ آغاز جنگ نمودند نظم ز هرسو طبل جنگى شد خروشان * به جوش آمد دل پولادپوشان خروش كوس و بانك ناى برخاست * زمين چون آسمان از جاى برخاست قضا را در آنحين مرغابيانى كه در آبگيرى كه در پس پشت معسكر سنقر بود آرام داشتند جوش‌وخروش مروان صف‌شكن و غريو كوس و ستوران شنوده رم كردند و بيكبار در پرواز آمدند و چون آنصدا به گوش سنقر رسيد تصور كرد كه بمدد اهل سارى مردان كارزارى از عقب لشكر او حمله آوردند لاجرم انهزام يافت و نجم الدوله او را تعاقب نموده فوجى از هزيمتيانرا بكشت و بسيارى اسير گردانيد و سنقر در اصفهان بسلطان محمد پيوسته كيفيت حال عرض كرد بعد از آن سلطان محمد به اسپهبد ترك مجادله داده پيغام فرستاد كه ما سنقر را نگفته بوديم كه با تو قتال نمايد مضى ما مضى مناسب آنكه حالا يكى از اولاد خود را بنوا نزد ما فرستى تا عنايت پادشاهانه شامل حال او گردد حسام الدوله جواب گفت كه وقتى اين التماس شرف اجابت مىيابد كه سلطان سوگند ياد كند كه در حق پسر من بدى نينديشد و يكى از حجله‌نشينان تتق سلجوقى را با او در سلك ازدواج كشد و سلطان برينموجب عهد و پيمان در ميان آورده حسام الدوله پسر كهتر خود علاء الدوله على را با ده هزار سواره و پياده نزد سلطان فرستاد و علاء الدوله چند گاهى در خدمت پادشاه بسر برد و خواهر سلطانرا جهة برادر خود نجم الدوله قارن بخواست و بحشمت هرچه تمامتر بجانب مازندران ارسال داشت و چون علاء الدوله از اردوى سلطان محمد به خدمت پدر بازگشت ميان او و برادرش نجم الدوله مخالفت و منازعت روى نمود و علاء الدوله بخراسان شتافته خود را منظورنظر سلطان سنجر گردانيد و سلطان سنجر در مقام استمالت اسپهبدزاده آمده خواست كه لشكرى به دو دهد تا ملك مازندرانرا از تصرف پدر و برادر برآورد و نجم الدوله قارن اين خبر شنيده با سپاهى صف‌شكن در ملازمت حسام الدوله تميشه را لشكرگاه ساخت و در انتظار مقدم برادر لواء اقامت برافراخت و در آن منزل حسام الدوله شهريار بدار القرار انتقال فرمود مدت سلطنتش سى و هفت سال بود و اوقات حياتش زياده بر هشتاد سال نجم الدوله قارن بن شهريار بعد از فوت پدر بزرگوار بطريق استقلال متصدى سرانجام امور ملك و مال گشت و بواسطهء شرارت نفس و قلت عقل اكثر خواص و مقربان حسام الدوله را به‌كشت لاجرم شآمت سفك دماء شامل حالش گشته پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و چون هشت سال از ايام اقبالش بگذشت نقد بقا بقابض ارواح داد آنگاه شمس الملوك رستم بن نجم الدوله قارن در مملكت مازندران بر تخت كامرانى نشست و بخلاف پدر ابواب ظلم و بيداد بربست اما علاء الدوله على بن