غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

41

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بترسانيد و زياده ازين متعرض متوطنان آن بلده نگرديد بنابرآن مسلم بن سعيد الحضرمى و عمارة بن عقبة بن ابى معيط كه از منهيان يزيد بودند نامه‌اى به آن پليد نوشته او را از آمدن مسلم و ميل مردم ببيعت امام حسين عليه السّلام اعلام نمودند و در آن كتابت مندرج گردانيدند كه اگر ترا بكوفه حاجتست مرديكه بصفت مهابت و سياست موصوف باشد و كما ينبغى تنفيذ و اوامر و نواهى تواند كرد بدينجانب ارسال فرماى و چون يزيد بر مضمون آن نوشته مطلع گرديد باستصواب سر جون روميكه وزيرش بود نامهء بعبيد اللّه بن زياد كه در آن زمان بحكومت بصره اشتغال داشت نوشت مضمون آنكه چون اين مثال به تو رسد كسى را از قبل خود بايالت بصره نصب كرده فى الحال بكوفه توجه نماى كه زمام حل و عقد آن ديار را نيز در قبضهء اقتدار تو نهاديم بايد كه پس از وصول بدان بلده مسلم بن عقيل را كه از قبل حسين بن على بدانجا آمده بقتل رسانى و سرش بدمشق روان گردانى و چون اين كتاب به عبيد اللّه بن زياد رسيد فرحناك شده بتهيهء اسباب سفر مشغول گرديد در آن اثنا شنيد كه سلمان نامى از غلامان امام حسين رضى اللّه عنه ببصره آمده و جهت دعوت اشراف آن بلده مكتوبى آورده آن شقى بتفحص آن امر اشتغال نموده سلمانرا پيدا كرده از وى بوعيد و تهديد اقرار كشيد كه مكتوب بنام كدام طايفه آورده بود آنگاه او را در حضور بصريان از ميان دو نيم زد و برادر خود عثمان بن زياد را در بصره حاكم ساخته از اعيان بصره منذر بن جارود و شريك بن اعور الهمدانى و مسلم بن عمرو الباهلى را همراه خود گردانيد و روى بكوفه نهاد در تاريخ احمد بن اعثم كوفى مسطور است كه چون پسر زياد نزديك كوفه رسيد توقف نمود تا قرب دو ساعت از شب بگذشت پس عمامه سياه بر سر بسته طيلسانى بر روى فروگذاشت و شمشيرى حايل كرده كمانى در بازو افكند و بر استر نشسته با خدم و حشم از راه بيابان بكوفه درآمد و حال آنكه مردم كوفه شنوده بودند امام حسين رضى اللّه عنه از بيت الحرام متوجه اينجانب گشته و انتظار مقدم شريفش ميكشيدند و چون در آنشب از دور كوكبهء عبيد اللّه را ديدند گمان بردند كه امام حسين است كه ميآيد لاجرم فوج‌فوج پيش ميآمدند و مراسم تحيت و تسليم بتقديم رسانيده ميگفتند مرحبا بك يابن رسول اللّه قدمت خير مقدم و عبيد اللّه بن زياد جواب سلام داده ديگر سخن نميگفت و چون بدار الاماره رسيد نعمان بن بشير در را فروبسته به بام برآمد و به همان تصور گفت يابن رسول اللّه بازگرد و فتنه مينگيز كه يزيد اين بلده را به تو نگذارد امشب برو و به منزل ديگر نزول فرماى تا فردا ببينم كه مهم بكجا ميرسد و مردم كوفه زبان بدشنام نعمان گشاده گفتند كه در باز كن كه اين فرزند پيغمبر است صلى اللّه عليه و سلم و او در باب فتح باب تامل مينمود بالاخره مسلم بن عمرو الباهلى بآواز بلند گفت اين امير عبيد اللّه بن زياد است كه حسين بن على لاجرم كوفيان متفرق گشته نعمان در قصر بگشاد تا عبيد اللّه نزول نمود آن شب از غايت خشم كه بر باطن آن ناپاك استيلا يافته بود با هيچكس سخن نگفت و روز ديگر مردم را به مسجد جامع طلبيده منشور ايالت خود بر ايشان خوانده خلق را به عدالت