غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
392
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مسعود لشكر به طرف جرجان و طبرستان كشيد و بدانجهت عمال او كه در عراق بر سر اعمال بودند مستظهر گشته ابو سهل حمدوى كه حاكم رى بود سپاهى فرستاد تا اهالى قم و ساوه را كه پاى در ميدان عصيان نهاده بودند باطاعت و فرمانبردارى درآوردند و سلطان مسعود از جرجان بغزنين مراجعت نموده عزيمت ديار هند فرمود بعضى از امرا و اركان دولت عرضه داشتند كه مناسب آنست كه نخست بخراسان رفته دفع سلجوقيان كنيم مسعود اين سخن را بسمع رضا نشنود و بجانب هندوستان شتافته در مدت غيبت او سلجوقيان مكنت تمام پيدا كرده و علاء الدولة بن كاكويه نيز ياغى شده ابو سهل حمدوييرا از رى بيرون تاخت و مسعود در سنه ثمان و عشرين و اربعمائه از آن سفر بازآمده چون از استيلاء اعدا وقوف يافت از يورش هندوستان پشيمان شد و بعد از تهيهء اسباب قتال ببلخ رفته مردم آنجائى عرضه داشتند كه بورتكين در غيبت رايت ظفرقرين چندين كرت از آب گذشته است و دست بقتل و غارت دراز كرده مسعود گفت در اين زمستان دفع او كنيم و در اوايل فصل بهار باستيصال سلجوقيان پردازيم امرا و نواب در فغان آمده گفتند مدت دو سالست كه سلجوقيان از ولايت خراسان مال ميستانند و مردم دل بر حكومت ايشان نهادهاند اول بدفع آنجماعت بايد پرداخت آنگاه سرانجام مهام ديگر را پيشنهاد همت ساخت و يكى از شعراء در آن ولا اين قطعه در سلك نظم كشيده و بعرض سلطان مسعود رسانيد قطعه مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برآر از سر موران مار گشته دمار مده زمانشان زين پيش و روزگار مبر * كه اژدها شود ار روزگار يابد مار و چون كوكب طالع مسعود بحدود نحوس رسيده بود بدان سخنان التفات ننمود و از آب گذشته متوجه جانب بورتكين شد و در آن زمستان در ماوراء النهر برف و باران فراوان باريده مشقت بىپايان شامل حال غزنويان گشت و در خلال آن احوال داود سلجوقى به خيال جدال از سرخس بصوب بلخ توجه نمود لاجرم مسعود طبل مراجعت كوفته بورتكين از عقب سپاه غزنين درآمد و اسبان و شتران خاصه مسعود را بغارت برده بىناموسى تمام بغزنويان رسيد و مسعود بعد از وصول بدار الملك خود بتدارك اختلال احوال ابطال رجال پرداخته متوجه سلجوقيان گرديد و چند نوبت بين الجانبين محاربت دست داد و بالاخره مسعود منهزم بغزنين رفت و در آن سرزمين بعضى از امرا و اركان دولت را ببهانه آنكه در جنگ سستى كردهاند بقتل رسانيده پسر خويش مودود را با فوجى از لشكر ببلخ فرستاد و خود با محمد مكحول و اولاد او احمد و عبد الرحمن و عبد الرحيم به طرف هندوستان در حركت آمد به خيال آنكه زمستان آنجا بسر برد و در بهار متوجه دفع سلجوقيان گردد و چون مسعود از آب سند عبور نمود و هنوز احمال و اثقال او در اين طرف رود بود نوشتكين باتفاق جمعى از غلامان خاصه خزانه را غارت كرده محمد مكحول را بپادشاهى برداشتند و بر روايت حمد اللّه مستوفى او را بر فيلى نشانده گرد معسكر