غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
389
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جماعت از وى متوحش شدند كه مجلس ما را منغص خواهد ساخت و باهم گفتند مناسب آنست كه چون اين شخص ببايد گوئيم كه ما شاعران سلطانيم و با كسى كه شاعر نباشد صحبت نمىداريم و سه مصراع بگوئيم كه رابع نداشته باشد اگر رابع را بگويد با وى مصاحبت نمائيم و الا فلا و چون فردوسى بمجلس ايشان درآمد آنچه با خود مخمر ساخته بودند به او ظاهر نمودند گفت مصراعهاى خود را بخوانيد عنصرى گفت چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدى گفت مانند رخت گل نبود در گلشن فرخى گفت مژگانت گذر همىكند از جوشن و چون فردوسى اين مصراع شنيد بر بديهه گفت مانند سنان كيو در جنگ پشن شعرا از وى متعجب شدند و از قصهء گيو و پشن استفسار نمودند فردوسى آن حكايت را شرح كرد و به آن ترتيب بمجلس سلطان رسيده منظور عنايت نظر گشت و محمود او را گفت كه مجلس ما را فردوس ساختى بدانجهت فردوسى تخلص نمود و بعد از چندگاه بنظم شاهنامه مأمور شده هزار بيت گفت و نزد سلطان محمود برد و سلطان زبان بتحسين او گشاده هزار دينار صله داد و چون فردوسى از نظم فارغ گشت آن كتابرا كه شصت هزار بيت است به نظر سلطان رسانيد و بدستور اول در برابر هربيتى يكدينار طمع داشت بعضى از حاسدان دونهمت آغاز خباثت كرده بعرض رسانيد كه شاعرى چهقدر آن دارد كه به اين عطيه فراوان سرافراز گردد و صله او را بر شصت هزار درم قرار دادند و در وقتى كه فردوسى از حمام بيرون آمده بود آن دراهم را پيش او آوردند از اين معنى بغايت برنجيد و بيست هزار درم را بفقاعى داد كه جهة او فقاع آورده بود و بيست هزار ديگر را به همان كسان كه حامل زر بودند ارزانى فرمود و قرب چهل بيت در مذمت سلطان گفته در اول يا آخر شاهنامه نوشته از غزنين به طرف طوس گريخت و چون چندگاه برين قضيه بگذشت روزى در شكارگاه احمد بن حسن ميمندى تقريبى يافته بيتى چند از شاهنامه بخواند سلطانرا آن ابيات بغايت مستحسن نموده پرسيد كه اين اشعار كيست جواب داد كه نتيجهء طبع فردوسى است و سلطان از تقصيرى كه درباره آن شاعر بى نظير كرده بود پشيمان شده فرمان فرمود تا شصت هزار دينار با خلعتهاى خاص بطوس برند و فردوسى را عذرخواهى نمايند در بهارستان مسطور است كه چون آن عطيه را از يك دروازه طوس درآوردند از دروازه ديگر تابوت فردوسى را بيرون بردند و از وى وارث يك دختر مانده بود پس فرستادگان سلطان آن مال خطير را بر وى عرض كردند از غايت علو همت قبول ننمود و گفت مرا آنقدر نعمت هست كه تا آخر عمر كفايت باشد احتياج به اين زر ندارم و گماشتگان سلطان از آن وجه رباطى در نواحى طوس تعمير نمودند افضل الانامى مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى در آخر اين حكايت نوشته كه قطعه خوش است قدر شناسى كه چون خميده سپهر * سهام حادثه را كرد عاقبت قوسى برفت شوكت محمود و در زمانه نماند * جز اين فسانه كه نشناخت قدر فردوسى وفات فردوسى بقول صاحب گزيده در سنه سته عشر و اربعمائه واقع بود و العلم عند اللّه الودود