غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
374
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
غرا تقسيم فرمائى و دار الملك غزنين را به من بازگذارى تا من ولايت بلخ و امارت سپاه خراسان را به تو مسلم دارم امير اسمعيل بدين سخنان التفات نكرد و سيف الدوله محمود عم خويش بغراجق و نصر بن ناصر الدين سبكتكين را كه برادرش بود با خود متفق ساخته از نيشابور علم عزيمت بجانب غزنين برافراخت و امير اسمعيل نيز از بلخ بدان طريق حركت كرده چون هردو فريق به يكديگر نزديك رسيدند سيف الدوله مساعى جميله مبذول داشت كه اسمعيل از مقام مقاتله تجاوز نمايد و ابواب مصالحه بر روى خويش بگشايد اما به جائى نرسيد و بعد از اشتعال نايره حرب و استعمال آلات طعن و ضرب امير اسمعيل انهزام يافته در قلعه غزنين متحصن گشت و سلطان محمود او را بعهد و پيمان پايان آورده مفاتيح خزاين از وى بستد و عمال بر سر اعمال تعيين كرده بجانب بلخ مراجعت نمود نقل است كه امير اسمعيل چون روزىچند در مصاحبت برادر بسر برد نوبتى در مجلس انس سلطان محمود تقريبى انگيخته از وى پرسيد كه اگر ترا طالع مساعدت مىنمود و من بر دست تو گرفتار ميگشتم درباره من چه انديشه ميكردى اسمعيل جواب داد كه خاطرم بران قرار يافته بود كه اگر بر تو ظفر يابم ترا در يكى از قلاع محبوس گردانم و از اسباب فراغت و رفاهت آنچه مدعا داشته باشى ترتيب نمايم سلطان محمود بعد از اطلاع بر مكنون ضمير برادر در آن مجلس دم دركشيد اما پس از روزىچند بهانهء پيدا كرده اسمعيل را بوالى جرجان سپرده و گفت تا او را در يكى از قلاع مضبوط سازد و از موجبات فراغ بال و رفاه حال هرچه طلب كند سرانجام نمايد و امير اسمعيل چنانچه انديشيده بود در آن قلعه مقيد شده اوقات حياتش بپايان رسيد ذكر سلطان محمود غزنوى حاويان فضايل صورى و معنوى باقلام خجسته ارقام مانوى بر صحايف مؤلفات مثبت گردانيدهاند كه سلطان محمود غزنوى پادشاهى بود باصناف سعادت دنيوى فايز گرديده وصيت عدالت و جهانبانى و آوازهء شجاعت و كشورستانى از ايوان كيوان درگذرانيده بميامن اجتهاد در امر غزا و جهاد اعلام دين اسلام را مرتفع ساخته و بمحاسن اهتمام در استيصال ارباب ضلال بنيان كفر و ظلام را برانداخته بهنگام عبور بر ميدان حرب و پهلوانى مانند سيل از فرازونشيب نمىانديشيد و در ايام جلوس بر مسند سلطنت و كامرانى چون پرتو آفتاب انوار معدلتش به همه كس ميرسيد راى او در ليالى حوادث بسان ستاره راه نماى و تيغ او در مفاصل مخالفت همچون دست قضا گرهگشاى بيت همش هوش دل بود و هم زور دست * بدين هردو بر تخت شايد نشست اما پادشاه عاليجاه باوجود اين صفات حميده در جمع اموال بغايت حريص بود و در طريقهء ناستوده بخل و امساك مبالغه مىنمود نظم نبودش ز فضل سخاوت شرف * نگه داشتى در بسان صدف خزاين بسى داشت پر از گهر * ولى زان نشد مفلسى بهرهور و پدر سلطان