غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
349
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
استيلا يافته بود از جيحون گذشت و در برابر محمد بن بشير صف قتال بياراست و بعد از كر و فر محمد بن بشير كشته گشته لشگرش انهزام يافت و عمرو بنفس خود متوجه حرب امير اسمعيل شده چون ببلخ رسيد اسمعيل سامانى به او پيغام داد كه مالك الملك على الاطلاق مملكتى وسيع به تو ارزانى داشته و من به اين ولايت قناعت كرده طمع در آن نميكنم نبايد كه تو نيز با من مقاومت نمائى و اين طرف آب را به من گذارى عمرو اين سخن را بسمع رضا نشنود و از راه پنج آب روان شده اسمعيل نيز در حركت آمده از جيحون عبور كرده در برابر خراسانيان بنشست و چون عمرو سپاه بسيار همراه داشت و معبرهاى آنجا تنك بود نه پيش مىتوانست رفت و نه مراجعت ميتوانست كرد مصراع نى راى سفر كردن و نى روى اقامت و باندك فرصتى سپاه او آغاز فرار كرده عمرو نيز عنان عزيمت بصوب خراسان انعطاف داد و در اثناء راه اسب او در گلزارى افتاده جمعى از سپاه ماوراء النهر بدانجا رسيدند و عمرو را گرفته نزد امير اسماعيل بردند روايت ثانى آنكه اسماعيل سامانى بنابر مبالغهء معتضد خليفه كه كينهء عمرو در سينه داشت با ده هزار سوار كه ركاب اكثر ايشان چوبين بود بجنگ عمرو ليث از آب آمويه عبور نمود و عمرو با هفتاد هزار سوار و استعداد بسيار در برابر او صفآراى گشته چون آواز نفير و صداى كوس حربى برآمد اسب عمرو آغاز توسنى كرد و او را بىاختيار بصف اعدا رسانيد و امير اسماعيل بىاستعمال سيف و سنان غالب گشته عمرو را بگرفت و در خيمه محبوس گردانيد نقل است كه در آن روز نظر عمرو بر يكى از شاگردپيشهگانش افتاد كه براهى ميرفت و او را طلبيده از گرسنگى شكايت نمود شاگردپيشه در حال قطعهء گوشت بهمرسانيده بنابر فقدان ديك آن را در سطل اسب انداخت و آتش افروخته بطلب حوايج رفت اتفاقا سگى آمده سر در سطل كرد و دهانش از حرارت شور با سوخته بتعجيل سر برآورد و دستهء سطل در گردنش افتاده بدويد و عمرو از مشاهدهء اين صورت بديع بخنديد يكى از حارسان بر زبان آورده كه چه جاى خنده است عمرو جواب داد كه امروز بامداد خوانسالار من شكايت ميكرد كه سيصد شتر و اسب مطبخ را به زحمت ميكشند حالا ملاحظه ميكنم كه سگى آن را به سهولت ميبرد فاعتبروا يا اولى الابصار در تاريخ گزيده مسطور است كه چون نسيم فتح و ظفر بر پرچم علم امير اسمعيل و زيد و عمرو ليث محبوس گرديد امير اسمعيل حاجبى جهة استمالت نزد عمرو فرستاد و پيغام داد كه انشاء اللّه تعالى تو را پيش خليفه ارسال خواهم داشت و سعى خواهم نمود كه اثر غضب امير المؤمنين به تو نرسد عمرو جواب داد كه هرچند ميدانم كه مرا از سخط معتضد نجات ممكن نيست اما آنچه غايت مرديست امير اسماعيل بجاى مىآورد و كاغذى درهمپيچيده از بازوى خود گشاده بحاجب گفت كه اين نسخهء گنجهاى من و برادر من است به نظر امير اسماعيل رسان و از زبان من التماس نماى كه اين اموال را در مصالح لشكر خود صرف كند و چنانچه پيغام آورده دست از خون من نگاهداشته مرا نزد خليفه فرستد و چون حاجب مفصل كنوز