غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

296

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه اولاد حمدان بودند سى هزار كس درهم كشيده با مونس كه سپاه او زياده از هشتصد نفر نبودند حرب نمودند اما برطبق كلمهء ( كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ) مونس غالب آمده داود بن حمدان در معركه كشته شد و اخوان فرار بر قرار اختيار كرده مونس مدت هفت ماه در موصل توقف نمود آنگاه با سپاهى آراسته متوجه بغداد گشت و مقتدر با لشكر دار السلام او را استقبال فرموده بعد از وقوع قتال انهزام يافت و در اثناء گريز فوجى از مغربيان كه از جملهء متابعان مونس بودند بمقتدر رسيده سر او را از تن جدا كردند و نزد مونس بردند و مونس را چون چشم بر آن سر افتاد رقت فرموده كشندگان او را سرزنش نمود و گفت مناسب آن بود كه مقتدر كشته نشدى و در سنهء احدى و عشرين و ثلاثمائه ابو جعفر بن محمد بن سلامه الطحاوى از مزخرفات دنيوى رشتهء اميد گسيخته بحبل المتين درجات اخروى پيوست ولادتش در سنهء ثمان و ثلثين وقوع يافته بود و او در اوايل حال تبليغ مذهب امام شافعى رضى اللّه عنه مىنمود و نزد ابو ابراهيم المزنى فقه ميخواند در آن اثناء روزى ابراهيم او را گفت كه و اللّه از تو چيزى ظاهر نگردد و ابو جعفر ازين سخن رنجيده بدرس ابو جعفر بن ابى عمران الحنفى رفت و بمذهب امام اعظم نقل كرده در فقاهت بدرجهء كمال رسيده كتابى مختصر تصنيف نموده بعد از اتمام روزى بر زبان راند كه خداى تعالى بر ابراهيم رحمت كناد كه اگر زنده مىبود و اين كتاب مرا مطالعه مىفرمود سوگند خود را كفارت ميداد ذكر القاهر بالله ابو منصور محمد بن المعتضد چون مونس خادم مقتدر را كشته ببغداد رسيد داعيه كرد كه پسرش ابو العباس را لباس خلافت پوشاند ابو يعقوب اسحق بن اسمعيل كه يكى از اهل اختيار بود گفت اكنون كه ايزد تعالى ما را از خليفهء كه زمام امور مملكت را در دست مادر و خاله و جوارى خود نهاده بود نجات داد با ولد او كه همان نوع معاش خواهد كرد بيعت نكنيم و به خدا سوگند كه رضا ندهيم مگر بخلافت كسى كه بوفور عقل و تدبير موصوف بوده ما را نيز در سرانجام امور دخل دهد آنگاه خواطر بر خلافت قاهر قرار يافته مونس با وى عهد و پيمان در ميان آورد كه در شأن او و بليق حاجب و پسر بليق على بدى نينديشد و درين باب عهدنامه از وى ستاند آنگاه لوازم مبايعت بجاى آورد و چون قاهر بر مسند خلافت نشست ابن مقله را از فارس طلبيده وزير گردانيد و منصب حجابت را بعلى بن بليق ارزانى داشت و بنابر كمال شرارت نفس اولاد و متعلقان مقتدر را گرفته در تعذيب و شكنجه كشيد و مادرش را با آنكه به علت استسقاء مبتلاء بود بمحصلان سپرده مبلغى بر وى حواله نمود بنابرآن مونس خادم و بليق و ابن مقله و بعضى ديگر از امراء خاطر بر مخالفت قرار دادند و اين معنى بر وى ظاهر شده مونس و بليق و على را بقتل رسانيد در تاريخ گزيده مسطور است كه بزرگى مونس بمرتبهء بود كه بعد از قتلش جهت امتحان مغز سر او را بيرون آوردند و بركشيدند