غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

283

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

است اتفاق افتاد در تصحيح المصابيح مسطور است كه ( و اعلى ما وقع له اسناد حديث واحد وقع بينه و بين النبى صلى اللّه عليه و سلم ثلثة رجال ) و هم درين سال معتمد جشنى عظيم ترتيب نموده علماء و قضاة و اركان دولت را احضار فرمود و پسر خويش مفوض را گفت تا خود را از ولايت‌عهد خلع كرد آنگاه المعتضد باللّه را بىواسطه ولىعهد گردانيد و در ماه رجب همين سال معتمد متوجه عالم عقبى گرديد در روضة الصفا مسطور است كه سبب وفاتش آن بود كه روزى در كنار شط در اكل طعام و شرب شراب افراط نمود و به مرض خناق مبتلا گشت و بقول ابن جوزى به علت فجاة درگذشت و العلم عند اللّه تعالى ذكر المعتضد بالله ابو العباس احمد بن الموفق ابن المتوكل بروايت معتمد معتضد در ايام ايالت معتمد شبى در خواب ديد كه شخصى بر كنار دجله ايستاده هرگاه دست بسوى شط دراز كردى جميع آب در مشت او مجتمع گشتى و چون كف بگشادى آب بدستور معهود روان شدى در آن اثنا آنشخص از معتضد پرسيد كه مرا مىشناسى جواب داد كه نى فرمود كه منم على بن ابى طالب مىبايد كه چون خلافت به تو رسد در حق اولاد من نيكوئى كنى بناء على هذا چون معتضد بر سرير حكومت نشست سادات عظام را مشمول نظر انعام و احسان گردانيد و دربارهء ايشان اصناف الطاف بتقديم رسانيد در روضة الصفا مسطور است كه والى طبرستان محمد بن زيد العلوى هرسال سى هزار دينار ببغداد نزد تاجرى مىفرستاد كه بر علويان تقسيم نمايد نوبتى شحنهء بغداد از اين معنى وقوف يافته آن وجه را از قاصد بستاند و كيفيت حال را بعرض معتضد رساند معتضد باسترداد آن فرمان داده گفت من شبى بخواب ديدم كه به جائى ميروم ناگاه بجسرى رسيده مشاهده نمودم كه شخصى بر سر آن جسر نماز ميگذارد و بخاطرم گذشت كه آن شخص مردم را از عبور مانع خواهد شد و چون از نماز فارغ گشت پيش رفته سلام كردم و او بيلى به من داده گفت خاك اين زمين را بركن و چون بيلى چند زدم گفت ميدانى كه من كيستم گفتم نى گفت من على بن ابى طالبم و بعدد هربيلى كه بر زمين زدى يكى از اولاد تو خلافت خواهند كرد مىبايد كه رنج به اولاد من نرسانى و فرزندان خود را وصيت نمائى كه ايشانرا نيازارند آنگاه راه داد تا از جسر بگذشتم به صحت پيوسته كه معتضد بصفت شجاعت و جلادت اتصاف داشت و بر سفك دماء حريص بوده هرگز هيچ مجرمى را لحظهء زنده نمىگذاشت و به قدر امكان بخل و امساك مىورزيد و در هيچ‌وقتى رحم و رافت پيرامن خاطرش نميگرديد گناه‌كارانرا بعقوبات متنوعه قتل مىنمود و بصحبت نسوان و عمارت اظهار ميل و رغبت ميفرمود و خروج ابو سعيد جبائى و قرمطيان در ايام دولتش بوقوع انجاميد و فوتش در اواخر سنه تسع و ثمانين و مأتين واقع گرديد اوقات حياتش چهل و نه سال بود و زمان اقبالش نه سال و نه ماه و كسرى بوزارتش عبد اللّه بن سليمان اشتغال داشت و آن وزير در ايام اختيار نقش رعيت‌پرورى بر لوح ضمير مىنگاشت