غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
275
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفتار در ايراد سبب طغيان و مخالفت اتراك و بيان قتل مستعين بسعى آن طايفهء بىباك در سنهء احدى و خمسين و مأتين بر سر مزرعهء ميان وصيف و باغر غبار نزاع ارتفاع يافت و چون مستعين از باغر به جهت قتل متوكل رنجيده بود جانب وصيف گرفت و باغر با زمزهء از دوستان خود گفت كه وصيف و بوقا بغايت صاحب وجود شدهاند و از ما چندان حسابى برنميدارند بايد كه ممد و معاون من باشيد تا مستعين را با اين دو شخص بكشيم و كسى ديگر بر مسند خلافت نشانيم و آن جماعت اظهار موافقت كرده كيفيت حال بعرض مستعين رسيد و باغر را طلبيده در سراى خلافت محبوس گردانيد و هواداران باغر از ملاحظهء اين حركت بىطاقت شده در ساعت باصطبل خليفه رفتند و دست بغارت و تاراج برآوردند و وصيف بتصور آنكه اگر باغر بضرب تيغ آبدار از پاى درآيد غبار فتنه فرونشيند بقتلش مبادرت نمود و خشونت تركان زياده گشته مهم به جائى رسيد كه مستعين باتفاق وصيف و بوقا و شاهك از سامره ببغداد گريخت و در خانهء محمد بن عبد اللّه بن طاهر نزول نمود و مخالفان جمعى از رؤساء خود را با برد و قضيب حضرت رسول كه مخصوص بخلفاء بود ببغداد فرستادند و بر جرأت خويش اظهار ندامت كرده التماس مراجعت مستعين نمودند و محمد بن طاهر ايشانرا اهانت كرده بخوارى بازگردانيد و آن جماعت چون بسامره رسيدند و كيفيت حال بعرض ياران خود رسانيدند متفق شده معتز و مؤيد را از زندان بيرون آوردند و معتز را بتكفل منصب خلافت عزيز ساخته بغداديان چون اين خبر شنودند اسباب قلعه دارى ترتيب نمودند و ابو احمد موفق بموافقت اتراك و فوجى از مردم بىباك به ظاهر آن بلده شتافته بين الجانبين آتش محاربه و محاصره اشتعال يافت و بعد از كوشش و كشش بسيار آثار عجز و انكسار بر صفحات روزگار مستعين پيدا شده وصيف و بوقاء صغير و محمد بن عبد اللّه نيز دفتر عهد و پيمان او را بر طاق نسيان نهادند و محمد ايلچيان پيش معتز فرستاده پيغام داد كه من سعى مىنمايم كه مستعين ترك خلافت گفته با تو بيعت كند مشروط به آنكه امارت بغداد بدستور سابق به من متعلق باشد و مستعين اجازت گذاردن حج يافته بعد از مراجعت در واسط مقيم گردد و معتز اين ملتمساترا بسمع رضا اصغا نموده موافق مدعاء محمد بن عبد اللّه و بوقا و وصيف مستعين را تكلف كردند تا خود را از خلافت خلع نمود و او را بسراى حسن بن سهل حبس فرموده احمد بن طولون را بر وى موكل ساختند و بعد از چندگاه معتز مستعين را بسامره طلب داشت و امراء بغداد او را بدانجانب روان ساخته شاهك خادم گويد كه من در آن سفر بعمارى مستعين درآمده عديل وى گشتم و چون بموضع قاطول رسيديم ديديم كه سواران پيدا شدند مستعين گفت ايشاهك نظر كن كه سردار از آنجماعت كيست اگر سعيد حاجب است بدانكه بكشتن من ميآيد شاهك گويد چون احتياط كردم سعيد را در آن ميان ديدم