غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

272

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

يله كردندى و احيانا مارى در آستين بيچارهء افكندى و چون او را زخم زدى بترياق مداوا نمودى و بسيارى از اوقات بفرمودهء او سبوهاى پر كژدم بصحبت آورده ميشكستند و آن جانوران در مجلس پراكنده شده هيچكس را ياراى حركت نبود و چون زمان نجات طوايف انام از ظلم و حركات ناپسند متوكل نزديك شد بعضى از مزارع وصيف ترك را كه در ولايت جبال و اصفهان داشت بىجهة از وى ستانده بفتح بن خاقان بخشيد و بدين واسطه وصيف رنجيده قتل او را در خاطر مخمر گردانيد و بنابر آنكه متوكل منتصر را كه پسر و ولىعهدش بود پيوسته ايذا كرده گفتى كه ترا منتظر مىبايد خواند زيرا كه انتظار مرگ من ميكشى و گاهى او را به شراب بسيار بى خود ساختى و بسيليهاى پياپى بنواختى منتصر نيز كينهء پدر در سينه جاى داده تركانرا بر كشتن او اغوا نمود بخترى كه در سلك نديمان متوكل منتظم بود روايت كند كه روزى شخصى بعرض متوكل رسانيد كه فلانكس در بصره شمشيرى بىمثل دارد و چون متوكل بجمع آوردن شمشيرهاى نيك ميل مفرط داشت فى الحال نشانى بنام حاكم بصره نوشت كه آن تيغ را بيع نموده بفرستد والى بصره در جواب قلمى كرد كه قبل از وصول مثال لازم الامتثال آن شمشير را شخصى خريده بيمن برده است و متوكل مسرعى بيمن ارسال داشت تا آن شمشير را بده هزار درم خريده ببغداد آورد و متوكل نظر بر آن تيغ انداخته و آن را در غايت جودت ديده خوش‌وقت شده و با فتح بن خاقان گفت غلام ترك بهادرى ميخواهم كه اين شمشير را حمايل كرده مادام كه در مجلس نشينم محافظت احوال من نمايد درين اثناء باغر درآمده فتح بعرض رسانيد كه يا امير المؤمنين باغر قابليت اين خدمت دارد و متوكل تيغ را بباغر سپرده مرسومش را زياده گردانيد و باغر آن را از غلاف برنكشيد مگر شبى كه متوكل را بقتل رسانيد القصه چون اسباب قتل متوكل دست درهم داد بروايت اكثر در شب چهارم شوال سنهء سبع و اربعين و ماتين كه خليفه در مجلس بزم نشسته بود و مست گشته بوقاء الصغير و موسى بن بوقاء الكبير و باغر و بلغور و غيرهم از اتراك عربده‌ناك با شمشيرهاى برهنه بدار الخلافة درآمدند و يكى از ندماء اين صورت را هزل پنداشت گفت يا امير المؤمنين نوبت مار و شير گذشت اكنون وقت شمشير است متوكل گفت اين چه سخن است كه ميگوئى و هنوز سخن باتمام نرسيده بود كه باغر با شخصى ديگر مهمش را تمام كردند مسعودى گويد كه تركان باستصواب منتصر متوكل را در موضعى كشتند كه خسرو پرويز بفرموده شيرويه در همان موضع كشته شده بود و آن منزل را ماحوريه ميگفتند و متوكل در آن قصرى بنا كرده بود كه آن را جعفريه ميخوانند و منتصر بعد از قتل پدر هفت روز در آن قصر امامت نموده بعد از آن بجاى ديگر نقل كرد و بتخريب آن بنا فرمان داد ذكر المنتصر بالله ابو جعفر محمد بن المتوكل فضلاء حميده ماثر و علماء وافر مفاخر آورده‌اند كه منتصر بوفور حلم و حيا و