غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

27

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و سلم برخاست و ما با او برخواستيم و بحظيرهء بنى نجار رفتيم و حسن و حسين را ديديم دست در گردن يكديگر كرده و بخواب رفته و فرشته يك جناح خود را فراش ايشان ساخته و ببال ديگر ايشانرا پوشيده پس رسول صلى اللّه عليه و سلم ايشانرا برداشته و ابو ايوب انصارى رضى اللّه عنه پيش آمد كه يا رسول اللّه يكى ازين هردو را من بردارم تا تو سبكبار شوى آن حضرت گفت كه بگذار كه ايشان فاضلانند در دنيا و آخرت و پدر ايشان بهتر است از ايشان و هرآينه امروز مشرف سازم ايشانرا به آن تشريفى كه خداى تعالى دربارهء ايشان ارزانى داشته پس خطبه‌اى خواند و گفت كه ايها الناس خبر دهم شما را به بهترين مردم از جهت جد و جده گفتند بلى يا رسول اللّه فرمود كه حسن و حسين‌اند كه جد ايشان مصطفى است و جدهء ايشان خديجه كبرى پس گفت كه خبر دهم شما را ببهترين مردم از حيثيت پدر و مادر گفتند بلى فرمود كه حسن و حسين‌اند كه پدر ايشان على مرتضى است و مادر ايشان فاطمهء زهرا اى مردمان خبر دهم شما را ببهترين مردم از جهت خال و خاله گفتند بلى يا رسول اللّه فرمود كه حسن و حسين‌اند كه خال ايشان قاسم بن محمد است و خالهء ايشان زينب بنت رسول اللّه آيا خبر دهم شما را ببهترين مردمان از جهت عم و عمه گفتند آرى يا رسول اللّه فرمود كه حسن و حسين‌اند كه عم ايشان جعفر بن ابيطالب است و عمهء ايشان ام هانى بنت ابيطالب ( الا ان اباهما فى الجنة و امهما فى الجنة و جدهما و جدتهما فى الجنة و خالهما و خالتهما فى الجنة و عمهما و عمتهما فى الجنة و هما فى الجنة و من احبهما فى الجنة و من احب من احبهما فى الجنة ) مصراع هيچ آفريده را نبود اين‌چنين شرف در صحيحين از براء بن عازب مرويست كه گفت ديدم حضرت مقدس نبوى را ( ص ) كه حسن بن على بر دوش او بود و ميفرمود كه ( اللهم انى احبه فاحبه ) در سنن ترمذى از ابن عباس رضى اللّه عنهما منقولست كه رسول ( ص ) حسن را بر دوش خود نشانده بود و شخصى گفت نيكو مركبيست كه سوار شده‌اى اى پسر رسول فرمود كه او نيكو سواريست و حافظ ابو نعيم از ابى بكر نقل نموده كه در وقتى كه رسول ( ص ) نماز ميگذارد و در سجده بود حسن رضى اللّه عنه آمده بر پشت يا بر گردن آنحضرت برآمد و رسول او را برفق برداشت و چون از اداء نماز فارغ گشت گفتند يا رسول اللّه كارى به اين كودك كردى كه با هيچ احدى آن كار نكرده بودى ( فقال صلى اللّه عليه و سلم ان هذا ريحانتى و ان ابنى هذا سيد و عسى ان يكون يصلح اللّه بين فئتين من المسلمين ) از ابو هريره رضى اللّه عنه روايت استكه كه گفت هرگز حسن بن على سلام اللّه عليهما را نديدم الا كه از شادى لقاء او آب از چشم من ميريخت جهت آنكه روزى ببازارى از بازارهاى مدينه در ملازمت حضرت رسالت ( ص ) درآمديم و در وقت بازگشتن بدر خانهء فاطمه رضى اللّه عنها رسيديم و رسول ندا كرد كه يا لكع يعنى اى صغير و حسن بيرون نيامده مردم گمان بردند كه سيدة النساء جهت جامه پوشانيدن او را بازداشته است و حضرت رسالت‌مآب و اصحاب درگذشتند اما ابو بكر رضى اللّه عنه بايستاد و چون حسن بيرون آمد ابو بكر او را برداشته در عقب رسول ( ص ) مىآورد و هركس ميطلبيد به او نميداد تا پيش