غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
239
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از جراتى كه كرده و مىكند بازنميدارد رشيد از حقيقه اين سخن استفسار نموده زبيده صورت مواصله جعفر و عباسه را چنانچه معلوم داشت تقرير فرمود رشيد عظيم متغير شده گفت دليل صدق برين سخن چيست زبيده گفت هيچ برهانى از ولد روشنتر نمىتواند بود رشيد باز پرسيد كه پسر كجاست گفت حالا در مكه است رشيد گفت غير از تو هيچكس برين سر وقوف دارد زبيده گفت تمامى كنيزكان حرمسراى تو برين معنى اطلاع دارند و چون سخن بدينجا رسيد رشيد دم دركشيد و عازم گذاردن حج شده عباسه قاصدى همعنان شمال و صبا بحريم حرم فرستاد تا پسر او را از آنجا بيمن برند و چون رشيد به مكه رسيد و شرايط تفحص بجاى آورده سخنان زبيده را مطابق واقع ديد خاطر بر استيصال برامكه قرار داده بعد از فراغ از مناسك حج بجانب بغداد مراجعت نمود و چند روز در آن خطه گذرانيده متوجه انبار شد و جعفر بن يحيى را همراه برده سندى بن شاهك را كه از جملهء معتمدان آستان خلافتآشيان بود در دار السلام بگذاشت و رشيد در انبار بتاريح غرهء صفر سنهء سبع و ثمانين و مائه مجلسى آراست كه هرگز ديدهء زهره خنياگر بر مثل آن محفل نيفتاده بود و در آن صحبت نسبت بجعفر اصناف الطاف مبذول داشته نماز ديگر او را اجازت داد كه به منزل خود رود و جعفر ابو زكاء سازنده و ابن ابى شيخ را كه كاتبش بود مجاهد برده بتجرع اقداح افراح اشتغال نمود اما رشيد بعد از تفرق مردم اسباب مناهى و ملاهى را از صحبت برداشته يا سر خادم را طلبيده گفت ترا خدمتى فرمايم بايد كه فى الحال بموجب فرموده عمل نمائى و الا اثر غضب من به تو سرايت كند ياسر گفت يا امير المؤمنين آنچه فرمان تو باشد آن كنم رشيد گفت برو و سر جعفر برمكى را به نظر من رسان ياسر از شنيدن اين سخن در لرزه افتاده سر در پيش انداخت و هارون بار ديگر مبالغه نموده گفت اگر چنين نكنى بقهر و سخط مبتلا گردى آنگاه ياسر متوجه منزل جعفر شده بىاستيذان بمجلس درآمده و جعفر خائف گشته از سبب آن جرأت پرسيد ياسر فرمان خليفه را به دو رسانيده جعفر گفت غالبا از سرمستى سخنى بر زبان امير المؤمنين گذشته اكنون بازگرد و عرض كن كه جعفر را كشتم اگر صباح او را پشيمان يا بى فهو المطلوب و الا به آنچه مامور گشتهء قيام نماى ياسر از قبول اين ملتمس سر باز زده جعفر همراه او تا نزديك سراپردهء رشيد رفت و ياسر را گفت نوبت ديگر نزد امير المؤمنين رو شايد كه از آن حكم پشيمان شده باشد و ياسر درون رفته رشيد پرسيد كه چه كردى گفت سر جعفر را آورده در بيرون نهادهام هارون گفت زود بيار و الا گردنت را از بار سرسبك سازم آنگاه ياسر بازگشته سر آن سردفتر اهل فضل و هنر را از بدن جدا ساخت و نزد رشيد برده در پايش انداخت پس هارون با ياسر گفت فلان و فلان را پيش من حاضر گردان و چون آنجماعت بملازمت رشيد رسيدند فرمود كه ياسر را بكشيد كه من تحمل ديدن قاتل جعفر ندارم و ايشان بموجب فرموده عمل نمودند مدت عمر جعفر سى و هفت سال بود و زمان عظمت و نيابتش هفده سال و كسرى در مرآة الجنان از سندى بن شاهك مرويست كه گفت شبى در غرفه منزلى كه در جانب غربى بغداد بود