غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

240

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جعفر بن يحيى را بخواب ديدم كه جامهء مصبوغ بمعصفر پوشيده و اين دو بيت را ميخواند كه شعر كان لم يكن * بين الحجون الى الصفا انيس و لم يسمر بمكة سامر * بل نحن كنا اهلها فابادنا صروف الليالى و الجدود العداير پس بيدار شدم فرحناك و كيفيت واقعه را با يكى از خواص خود در ميان نهادم جواب داد كه اين خواب داخل اضغاث احلام است و تعبير ندارد و من باز ميل خواب كرده هنوز چشمم گرم نشده بود كه آواز مردم و كوفتن در غرفه به گوش من رسيد لاجرم برجسته بفتح باب اشارت نمودم ناگاه سلام ابرش كه از جملهء خدام رشيد بود و پيوسته بسرانجام مهام كليه مامور ميشد بالا آمد و به مجرد ديدن او لرزه بر من افتاده گمان بردم كه دربارهء من حكمى صدور يافته و سلام نشسته مكتوبى مختوم بخاتمى كه هارون در انگشت داشت به من داد مضمون آنكه چون اين كتابت به تو رسيد فى الحال بمصاحبت سلام خانهء يحيى برمكى را احاطه نماى و او را گرفته در محبسى كه منصور زنادقه را بازداشته بود محبوس گردان و به همين دستور بادام بن عبد اللّه را باخذ و قيد فضل بن يحيى مأمور ساز و از بعد آن اصحاب خود را بگرفتن اولاد و اخوان و قرابتان ايشان امر كن راوى گويد كه چون سندى بن شاهك بر فحواى كتابت رشيد واقف گرديد حسب الفرموده بتقديم رسانيده همان‌شب يحيى و فضل و اولاد و اتباع برامكه را مقيد و محبوس گردانيد و يحيى قرب دو سال در زندان بانواع بلايا مبتلا بوده در سنهء تسعين و مائه متوجه محبس لحد گرديد و فضل چندگاه ديگر بعد از پدر زنده مانده عمر او نيز در زندان فى سنه اثنى و تسعين و مائه بنهايت رسيد و تولد فضل بروايت امام يافعى در بيست و سيم ذى حجه سنهء تسع و اربعين و مائه دست داده بود مدت عمرش بدين روايت چهل و سه سال باشد و برين قياس اوقات دولت و زندگانى ساير برمكيان و متعلقان ايشان باختتام پيوست و هيچ‌يك از ايشان از شدت آن بليه سالم ننشست گويند كه جثهء جعفر را بموجب حكم رشيد از انبار ببغداد برده بر سر جسر آويختند و در وقتى كه رشيد متوجه خراسان بود بسوختند از غرايب حالات كه مورخان در قضاياء برامكه آورده‌اند آنكه شخصى از اهل قلم گويد كه دفتر اخراجات هارون الرشيد روزى به نظر من رسيد در ورقى نوشته ديدم كه در فلان روز بفرمان امير المؤمنين بر سبيل انعام زر چندين و سيم و كسوت و فرش و عطر چندين تسليم ابو الفضل جعفر بن يحيى ادام اللّه كرامت كرده شد و من آن دفعات را ميزان كردم سى هزارهزار درم برآمد و در ورقى ديگر نوشته ديدم كه بهاى نفط و بوريا كه جعفر بن يحيى را به آن سوختند چهار درم و نيم‌دانك بود ديگر آنكه در تاريخ امام يافعى از محمد بن يزيد الدمشقى الشاعر منقولست كه گفت شبى فضل بن يحيى برمكى مرا طلبيده گفت امشب ايزد تعالى مرا پسرى كرامت كرده و جمعى از شعرا در تهنيت آن مولود اشعار در سلك نظم كشيده بر من خواندند اما هيچ‌يك از ابيات مستحسن نيفتاده ميخواهم كه از نتايج ذهن تو در آن باب نظمى بشنوم جواب دادم كه شكوه مجلس تو مرا از گفتن شعر مانع است گفت ناچار چيزى مىبايد گفت اگر همه يك بيت باشد و من تأمل نموده اين دو بيت گفتم كه شعر و يفرح بالمولود من آل برمك