غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

233

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گاه سليمان بن عبد الملك درآمد رنگ او متغير گشته اشارت كرد تا او را از مجلس بيرون برند خواص و ندما از صدور اين حكم متعجب شدند سليمن گفت اين شخص زهر همراه دارد بنابرآن او را بيرون فرستادم زيرا كه بر بازوى من دو مهره بسته است كه هرگاه در مجلس زهر درآورند آنها بحسب خاصيت حركت كنند و حضار كيفيت حال را از جعفر استفسار نمودند جواب داد كه بلى در زير نگين انگشترى من مقدارى زهر است گفت بچه‌جهت آن را نگاه ميدارى گفت بجهة آنكه در وقت شدت برمكم بنابرين سخن جعفر ببرمك ملقب شد و بعد ازين گفت و شنيد سليمان جعفر را باز بمجلس طلبيده رخصت جلوس ارزانى داشت و آن دو مهره را ظاهر كرد تا حاضران صورت آن خاصيت را به عين اليقين ديدند آنگاه از برمك پرسيد كه تو هرگز مثل اين امرى غريب مشاهده نمودهء جواب داد كه در مجلس پادشاه نخشب چيزى ديدم كه در غرابت عديل اينست سليمان گفت بكوى كه چه ديدهء گفت روزى حاكم نخشب بر كنار رودى نشسته بود و ياقوتى گرانمايه در دست داشت ناگاه آن جرم نفيس در آب افتاد و حضار اظهار تاسف كرده ملك گفت هيچ غم نيست و خازن را گفت كه فلان صندوقچه را حاضر ساز و او بموجب فرموده عمل نموده سلطان قفل آن را بگشاده مانند ماهى چيزى از آنجا بيرون آورده در رود انداخت فى الحال آن پيكر قطعهء ياقوت را در دهان گرفته از آب بيرون آمد سليمان از شنيدن اين سخنان تعجب نموده اشارة فرمود تا بنام والى نخشب در باب طلب آن ماهى كتابتى در قلم آوردند و بعد از زمانى قاصد باز گشته آن ماهى را با طبلى به نظر سليمان رسانيد و سليمان همان زمان بامتحان ماهى اشتغال نمود صدق مقال برمك بر وى ظاهر شد و در آن اثنا كسى دست بر طبل زده بادى از وى صادر گشت حاضران در خنده افتادند برمك گفت اين طبل علاج قولنج است و برمك و اولادش در زمان بنى اميه معزز و محترم بودند و ديوانيان نسبت بايشان الطاف مينمودند و چون بساط حكومت مروانيه منطوى گشت و صداى طبل خلاف عباسيه از ايوان كيوان درگذشت بدستور معهود آن مظاهر احسان وجود را رعايت فرمودند و بقول صاحب گزيده اول كسى از برمكيان كه بر مسند وزارت نشست برمكست و او در زمان سفاح بتكفل آن منصب سرافراز شد اما يافعى گويد كه ( اول من و زرمن آل برمك خالد بن برمك لابى العباس السفاح ) و خالد تا آخر ايام حيات سفاح در آن منصب دخل داشت و چون او وفات يافت ابو جعفر دوانيقى نيز او را به همان منصب سرافراز ساخت اما در ايام دولت منصور سليمان بن ايوب موريانى در آن امر استقلال پيدا كرده خالد مؤاخذ و معزول شد و تولد خالد در سنهء تسعين هجرى دست داده بود و فوتش در سنهء خمس و ستين و مائه اتفاق افتاد و در هيچ‌يك از كتب تاريخ به نظر درنيامده كه از خالد غير يحيى پسرى مانده باشد و جمال حال يحيى بحليهء و سخاوت و بذل و سماحت آراسته بود و از سمات بخل و ظلم و از اعمال ناشايسته پيراسته در جامع الحكايات مذكور است