غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

226

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كتاب نسخه‌اى تأليف نمائيم فرقان را وقعى نماند و مهم ما از پيش رود پس باتفاق ابن مقفع را گفتند كه ترا بانشاء لغات بليغه و انشاد كلمات فصيحه اشتغال بايد نمود و نخست در برابر آية ( قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ الاية ) كلمهء چند مرتب بايد ساخت چه هرگاه كه از عهدهء اين آيه بيرون آئى باقى آن امر سمت سهولت خواهد يافت و ابن مقفع متعهد اين كار گشته زنادقه اسباب فراغت او را مهيا گردانيدند و آن ابله مدة شش ماه در خانهء تنها نشسته و رنج بيهوده كشيده هرچند سعى نمود نتوانست كه لفظى چند برهم بندد كه به آن آيه اندك مشابهتى داشته باشد و چون يارانش به آن خانه درآمده مسودات او را مطالعه نمودند گفتند كه دست ازين كار بازدارد كه تقليد آيات قرآن فوق مرتبهء انسانيست در خلال آن احوال هادى بر عقيدهء فاسدهء اصحاب ضلال وقوف يافته همهء ايشانرا بقتل رسانيد و همدرين سال ابو عبد الرحمن نافع بن عبد الرحمن بن ابى نعيم الليثى كه يكى از قراء سبعه بود و اصفهانى الاصل متوجه عالم آخرت گرديد و در سنهء سبعين و مائه ابو معر السدى كه صاحب مغازى و اخبار بود و وزير فاضل كامل معاوية بن عبد اللّه الاشعرى كه چندگاه بوزارت مهدى قيام مينمود وفات يافتند و همدرين سال بهار حيات ربيع بن يونس الحاجب بخزان ممات مبدل شد و در همين سال مقتداء اصحاب نحو و لغت خليل بن احمد الفراهيدى الازدى بعالم ابدى انتقال نموده و علم عروض از مستنبطات خليل است او پانزده بحر استخراج كرد و اخفش بحر مجتث را بر آن افزود و خليل ابن احمد اول كسى است كه كه جميع حروف تهجى را در يك بيت جمع فرمود روايتست كه هادى در مبادى ايام ايالت قصد كرد كه هارون را از ولايت‌عهد خلع نموده پسر خويش جعفر را ولىعهد گرداند و هارون درين باب با يحيى بن خالد برمكى كه باصابت عقل و تدبير محتاج اليه برنا و پير بود مشاورة كرد يحيى گفت زينهار كه به اين امر همداستان نشوى و خود را از نعمت خلافت محروم نگردانى و اين سخن بسمع هادى رسيده يحيى را محبوس گردانيد محمد بن يحيى از پدر خويش روايت كند كه گفت در آنزمانكه در زندان بودم عرض داشتى بهادى نوشتم كه مرا در خلوتى طلب فرماى كه نصيحتى دارم هادى مرا طلبيده پرسيد كه چه سخن دارى جواب دادم كه يا امير المؤمنين اگر در اين اوقات ترا حادثهء كه چشم من آن را مبيناد پيش آيد آيا طبقات خلايق جعفر را كه هنوز به حد بلوغ نرسيده متابعت نمايند فرمود كه مرا درينمعنى تردد است گفتم كه مىتواند بود كه جمعى از اكابر بنى هاشم مثل فلان و فلان درين امر دخل كنند و زمام خلافت از دست اولاد مهدى بيرون رود هادى سر در پيش انداخته متفكر شد و من نوبت ديگر جرات نموده گفتم يا امير المؤمنين مصلحت آنست كه حالا رشيد را بر خلع تكليف نكنى و من قبول كردم كه چون جعفر بالغ شود هارون را بياورم تا با وى بيعت نمايد و هادى را اين راى معقول افتاده مرا اجازت مراجعت داد آورده‌اند كه با وجود اين حال هادى از هارون و يحيى كدورت تمام در خاطر داشت چنانچه از سياق كلام آينده بوضوح خواهد پيوست نقلست كه در اوائل ايام فرمان‌فرمائى هادى