غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

227

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مادرش خيزران در امور ملكى و مالى دخل نموده امراء و اعيان هرصباح بملازمتش ميرفتند و هادى نيز چندگاهى از سخن والده تجاوز نميكرد آخر الامر بسبب مهمى در ميان مادر و پسر كدورت و نزاع بوقوع انجاميده هادى اركان دولت را از ملازمة خيزران منع كرد و خيزران از پسر رنجيده سوگند خورد كه مدة العمر با وى سخن نكند عداوت بين الجانبين به جائى رسيد كه بروايت طبرى خيزران هادى را زهر داد و بعضى گويند بالش بر دهانش نهاد تا نفسش منقطع شد روايت ديگر در باب فوت هادى آنكه از هرثمة بن اعين منقولست كه گفت شبى هادى مرا بخلوت‌سرائى طلب نمود و چون به آن خانه درآمدم فرمود كه در را به‌بند و بنشين و من خوفناك شده بموجب فرموده بسد ابواب آن منزل پرداختم آنگاه گفت مىبينى كه اين سك ملحد يعنى يحيى ابن خالد به اين نوع معاش مىكند و دل مردم را بمحبت هارون مايل ميگرداند بايد كه امشب سر هارون را نزد من آورى هرثمه گويد كه بعد از استماع اين سخن لرزه بر اعضاء من افتاده در غايت تضرع بعرض رسانيدم كه يا امير المؤمنين رشيد برادر اعيانى تست اگر بيگناهى او را بقتل رسانم در دنيا و آخرت پيش خدا و خلق معاتب و ملزم گردم جواب داد كه اگر همچنين نكنى گردنت را بزنم و من زبان بقبول گشاده هادى گفت چون از قتل هارون فارغ شوى بزندان رو و هركس از آل ابو طالب كه آنجا باشد بعالم آخرت فرست آنگاه با فوجى از سپاه به طرف كوفه توجه نماى و اولاد و اتباع بنى عباس را از آنجا بيرون كرده آتش در شهر زن گفتم يا مولاى اين مهمى عظيم است فرمود كه از آنچه گفتم چاره نيست اكنون در اينمقام توقف كن و هرگاه ترا آگاه سازم از پى اين خدمات بشتاب و خود بحرم‌سرا درآمد و من در غايت ترس و بيم در آن مكان نشسته با خود چنان خيال بستم كه ظاهرا هادى از آن كراهت در بشرهء من مشاهده كرده ميخواهد اين عمل را به ديگرى فرمايد پس بازآمده مرا بكشد و با خود جزم نمودم كه اگر از آن سراسر بسلامت بيرون برم پاى در باديهء سفر نهاده در شهرى كه مرا هيچكس نشناسد ساكن شوم و چون نصفى از شب درگذشت خادمى آمده گفت امير المؤمنين ترا ميخواند و من كلمهء شهادة بر زبان رانده روان گشتم تا به جائى رسيدم كه آواز عورات شنيدم پس همانجا ايستاده فرياد زدم كه تا آواز امير المؤمنين را نشنوم كه مرا بخواند پيشتر نروم در اين اثناء او از عورتى استماع نمودم كه گفت ويلك يا هرثمه منم خيزران بيا ببين كه ما را چه پيش آمده و من به خانه دررفته خيزران از پس پرده گفت كه وى بمرد و خداى تعالى ترا و كافهء برايا را از ظلم او نجات داد برخيز و در وى نگر و من بالاپوش از روى هادى برداشته او را مرده يافتم و خيزران گفت كه چون هادى به اين خانه درآمد من مقنعه از سر باز كرده خون هارون از وى درخواست نمودم و او سخن مرا رد كرده ناگاه بسرفيد سرفيدنى در غايت شدة آب آشاميد فايدهء بر شرب آن مترتب نگشت و فى الحال بعالم ديگر شتافت اكنون يحيى بن خالد را از كيفيت واقعه اعلام كن