غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

188

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

عبد اللّه القشيريرا كه بصفات حميده اتصاف داشت و همواره بايثار درم و دينار تخم مهر و محبت در زمين دل صغار و كبار ميكاشت بيوسف بن عمر الثقفى سپرد تا بعد از تعذيب بسيار نام او را از لوح هستى بسترد و در تاريخ امام يافعى مسطور استكه خالد با وجود وفور جود بفصاحت و بلاغت در ميان عرب مشهور بود و نسبش بروايت ابو الفتوح اصفهانى بشق كاهن كه شمه‌اى از صفت او سبق ذكر يافت مىپيوست القصه بنابر اسباب مذكوره جمهور نزديك و دور كمر عداوت وليد بر ميان بسته اشراف و اعيان نزد يزيد بن وليد كه در آن اوان بزهد و تقوى اشتهار داشت رفتند و دست بيعت به او داده علم مخالفت وليد مرتفع گردانيدند و در سنه سته و عشرين و مائه كه وليد از خوف طاعون از دمشق بيرون رفته بود يزيد خروج كرده خزانه و جيبه خانه را تصرف نمود و روز ديگر بين الجانبين مقابله و مقاتله اتفاق افتاد و آخر الامر وليد شكست يافته بقصر امارت گريخت و عبد العزيز ابن حجاج بن عبد الملك كه سرور مقدمهء سپاه يزيد بود او را محاصره نموده لشگريان از اطراف و جوانب به بام آن كوشك برآمدند و بسروقت وليد رفته سرش از تن جدا كردند و نزد يزيد بردند و يزيد سر به سجده نهاده فرمود تا سر وليد را بر سر نيزه كرده گرد شهر برآوردند و همدرين سال يعنى سنه سته و عشرين و مائه عمرو بن دينار التيمى الضعانى جهان فانى را وداع نموده و او بصحبت عبد اللّه بن عباس و جابر بن عبد اللّه الانصارى و جمعى ديگر از اكابر رسيده سماع حديث و تحصيل علوم فرموده بود مدت حياتشرا هشتاد سال گفته‌اند و در همين سال عبد الرحمن بن قاسم بن محمد بن ابو بكر كه از جملهء فقهاء مدينه بود و بمزيد علم و تقوى امتياز داشت بعالم آخرت شتافت و ايضا درين سال سعيد بن مسروق كه پدر سفيان ثوريست وفات يافت ذكر يزيد بن عبد الملك بن مروان بقول بعضى از فضلاء صاحب تأييد مادر يزيد بن وليد ماه آفريد بنت فيروز بن يزدجرد بن شهريار بود و مادر فيروز دختر شيروية بن خسرو پرويز و مادر اين دختر با والدهء شيرويه بنت قيصر و مادر هرمز بن انو شيروان كه پدر پرويز است دختر خاقان بودند بنابرآن يزيد گفته بود كه انا ابن كسرى و ابى مروان و جدى قيصر و جدتى خاقان كنيت يزيد ابو الوليد بود و لقبش بقول حمد اللّه مستوفى الشاكر لا نعم اللّه و چون يزيد بر مسند حكومت نشست مرسومات سپاهيان را كم كرد بنابرآن ملقب بناقص شد در تاريخ امام يافعى مسطور استكه يزيد قدرى بود القصه در جمادى الاخرى سنه سته و عشرين و مائه كه وليد بن يزيد بقتل رسيد يزيد بن وليد در دمشق بر مسند حكومت نشسته اشراف و اعيان شام با وى بيعت كردند اما بعضى از امرا و حكام ولايات مثل مروان سركشى نموده در اطراف ممالك فتنها پديد آمد و نصر بن سيار نيز مانند يزيد در خراسان از علوفات لشكريان چيزى كم كرده مردم از امارتش متنفر گشتند و با خديع كرمانى