غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
182
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
فضلاء كرام ابو عبد اللّه مكحول هذلى وفات يافت در تاريخ امام يافعى مسطور است كه مكحول فتوى نميداد تا وقتى كه ميگفت لا حول و لا قوة الا باللّه هذا ربى و الرائى يخطى و يصيب و در سنهء اربع عشر و مائه هشام حكومت ولايت جزيره را بمروان بن محمد بن مروان كه بمروان حمار اشتهار دارد ارزانى داشت و درين سال فقيه حجاز ابو محمد عطاء بن ابى رباح در هشتاد و هشت سالگى سفر آخرت اختيار كرد و همدرين سال بروايتى على بن عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهم وفات يافت در تاريخ امام يافعى از واقدى و حازمى مرويست كه على بن عبد اللّه در شب جمعه هفدهم شهر رمضان سنهء اربعين تولد نمود و بروايت اكثر مورخان در سحر همانشب سيد عرب يعنى امير المؤمنين على عليه السّلام زخم خورد و روايتى آنكه ولادتش در زمان صحت آنحضرت اتفاق افتاد و عبد اللّه او را نزد على المرتضى آورد تا بتحنكش التفات كرد و كنيت على بن عبد اللّه نخست ابو الحسن بود اما عبد الملك بن مروان بسبب عداوتى كه نسبت بشاه مردان داشت روزى او را گفت نام يا كنيت خود را تغيير كن كه من نميخواهم كه كسى به اين اسم و كنيت موسوم و مكنى باشد بنابرآن على آن كنيت را بابو محمد مغير گردانيد و على اصغر اولاد عبد اللّه بن عباس و اجمل قوم قريش بود و قدى بلند و جسدى جسيم و لحيهء طويل و پايهاى بزرك داشت و طول قامتش بمرتبهء بود كه هرگاه طواف مينمود چنان تصور ميشد كه او سوار است و مردم پياده و عظم قدمش بمثابه بود كه كفش و موزهء كه گنجايش آن داشته باشد يافت نمىشد و على با وجود درازى قامت تا منكب پدر خود عبد اللّه بود و عبد اللّه تا منكب عباس و عباس تا منكب عبد المطلب و على بن عبد اللّه نزد اهالى حرم معزز و محترم ميزيست و همهكس به چشم تعظيم و تكريم در وى مىنگريست اما وليد بن عبد الملك بن مروان دو بار آن جناب را تازيانه زد نوبت اول بجهة آنكى على رحمه اللّه لبابه بنت عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را بحبالهء خويش درآورد و حال آنكه لبابه پيش از آن منكوحهء عبد الملك بن مروان بود و نوبتى عبد الملك سيبى را دندان زده پيش وى انداخت و لبابه موضع آسيب دندان او را از آن سيب بكارد ببريد پس ازان آن را بخورد و عبد الملك پرسيد كه بچهسبب سيب را همچنان نخوردى جواب داد كه بجهة آنكه از نتن دهان تو ايذا نيابم و عبد الملك در غضب رفته او را طلاق داد القصه چون على بن عبد اللّه رضى اللّه عنه مطلقهء عبد الملك را بخواست وليد او را بضرب تازيانه متاذى ساخت نوبت دوم آنكه محمد بن شجاع باسناد خود روايت كرده است كه على بن عبد اللّه بن عباس را وليد بن عبد الملك فرمود كه تازيانه زده باژگونه بر شترى نشاندند و گرد بازار گردانيده منادى كردند كه اين على بن عبد اللّه كذابست و در آن حال كسى از وى پرسيد كه چرا ترا كذاب ميگويند جواب داد كه از براى آنكه بوليد رسانيدهاند كه من گفتهام كه امر خلافت به اولاد من انتقال خواهد يافت و در تاريخ طبرى مسطور است كه وليد بن عبد الملك على بن عبد اللّه را از دمشق اخراج كرده فرمان فرمود كه در خيمه ساكن باشد و على و اولاد او آنجا ساكن مىبودند تا وقتى كه دولت بنى اميه به نهايت رسيد عدد اولاد على بن عبد اللّه از بيست متجاوز بود و مدت