غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

18

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

طوطى صفتم داشته‌اند * هرچه استاد ازل گفت بگو ميگويم و از عبد اللّه عمر رضى اللّه عنه مرويست كه گفت بوديم ما كه مىگفتيم بهترين مردم ابو بكر صديق است بعد از آن امير المؤمنين عمر و بدرستى كه ابن ابى طالب را سه خصلت ميسر گشته است كه از آنها اگر مرا بودى دوستر مىبود نزديك من از شتران سرخ‌موى يكى آنكه رسول صلى اللّه عليه و سلم دختر خود را بوى داد و او را از آن دختر اولاد تولد نمود ديگر رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم باب او را از مسجد مسدود نساخت بخلاف ساير ابواب سيوم آنكه در روز خيبر علم را به او عطا فرمود و امام ناطق جعفر الصادق از آباء عاليمقام خود عليهم السلام روايت كرده است كه امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه روزى بر منبر كوفه گفت كه ايها الناس مرا از رسول صلى اللّه عليه و سلم ده عطيه است كه دوست‌تر است آن خصال نزد من از آنچه آفتاب بر آن طالع مىشود گفت مرا رسول صلى اللّه عليه و سلم كه تو برادر منى در دنيا و آخرت و گفت تو نزديك‌ترين خلايقى به من روز قيامت بموقف بين يدى الجبار و گفت كه منزل تو در بهشت در برابر منزل من خواهد بود چنانچه منازل برادران در مقابل يكديگر مىباشد و گفت كه تو وارث منى و گفت كه تو وصى منى بعد از من در اهل‌بيت و خواص من و گفت كه تو نگاه‌دارندهء اهل منى در وقت غيبت من و گفت كه تو امامى مر امت مرا و گفت كه تو قايم بعدلى در ميان رعيت من و گفت كه تو ولى منى و ولى من ولى خداست و گفت كه دشمن تو دشمن منست و دشمن من دشمن خداست بيت باطن هركه با على نه نيكوست * هركه گو باش من ندارم دوست از ثابت غلام ابو ذر الغفارى بثبوت پيوسته كه گفت من در روز حرب جمل ملازم امير المؤمنين على رضى اللّه تعالى عنه بودم و چون ام المؤمنين عايشه رضى اللّه عنهما را در آن معركه ديدم شكى در دل من پيدا شد و بعد از زوال آفتاب آن دغدغه از خاطر من مرتفع گشته آغاز قتال كردم و پس از آن واقعه به خدمت ام سلمه رضى اللّه عنها رفته چون از حال من تفتيش نمود آنچه در آن معركه از من واقع شده بود با وى گفتم ام سلمه رضى اللّه عنها گفت نيكو كردى من از رسول صلى اللّه عليه و سلم شنيدم كه ميگفت على با قرآن است و قرآن با اوست و اين هردو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر به من رسند و در كشف الغمه مسطور است كه مسروق گفت درآمدم بر عايشه رضى اللّه عنها پس مرا گفت كه خوارج را كه كشت گفتم على پس صديقه خاموش گشت و من گفتم يا ام المؤمنين سوگند مىدهم ترا به خدا و به حق مصطفى كه اگر درين باب از حضرت رسالت مآب چيزى شنيده‌اى مرا خبر ده پس عايشه گفت كه از رسول صلى اللّه عليه و سلم شنيدم كه ميگفت ( هم شر الخلق و الخليقة يقتلهم خير الخلق و الخليقه و اعظمهم عند اللّه يوم القيمة وسيله ) و در كتب بعضى از حاويان فضايل نفسانى مسطور است كه عبيده سلمانى گفت كه من در حين توجه شاه مردان بجانب نهروان همراه بودم و چون آنحضرت نزديك بدان منزل رسيد در وقتى كه نماز مىگذارد شخصى خبر آورد كه خوارج از آب گذشتند و امير المؤمنين بعد از آنكه از اداء صلوة فراغت يافت فرمود كه اين خبر غيرواقع است ايشان از آب نگذشته‌اند و