غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
173
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حيوتش بروايت ابن جوزى و امام يافعى صد و سى سال است و در همين سال شهر بن حوشب الاشعرى كه نزد عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما قرآن خوانده بود از عالم انتقال نمود و همدرين سال مسلم بن يسار كه در سلك عباد و فضلاء بصره انتظام داشت علم عزيمت بصوب عالم عقبى برافراشت و در همين سال عيسى بن طلحة بن عبيد اللّه التيمى كه از جملهء عقلا و اشراف قريش بود فوت شد و در سنة احدى و مائه شوذب خارجى يشكرى با هشتاد نفر در نواحى كوفه خروج نمود و عمر بن عبد العزيز بعبد الحميد بن عبد الرحمن بن زيد بن الخطاب كه در آن وقت حاكم كوفه بود نامه نوشت مضمون آنكه مرد هشيار كارديدهء را بدفع خوارج نامزد كن به شرط آنكه مسلمانان تلف نشوند و عبد الحميد محمد بن جرير بن عبد اللّه البجلى را با دو هزار سوار بسر شوذب كه او را بسطام نيز گويند فرستاد و پيش از آنكه محمد و شوذب باهم محاربه نمايند از جانب عمر بن عبد العزيز نامهء بشوذب رسيد مضمون آنكه چنان استماع افتاد كه خروج تو از براى تعصب دين است اگر چنين باشد بيا تا با يكديگر مناظره كنيم و برطبق صلاح اهل اسلام عمل نمائيم بسطام بعد از مطالعهء نامهء خليفهء انام گفت كه عمر از سر انصاف سخن ميگويد آنگاه عاصم نامى را با ديگرى از بنى يشكر بدار الخلافه روانه گردانيد و عمر از آن دو نفر پرسيد كه سبب خروج شما چيست جواب دادند كه از ايالت تو شكايتى نداريم زيرا كه طريق عدل و انصاف مسلوك ميدارى و اگر يك سخن ما را بسمع رضا جاى دهى شرايط متابعت بجاى آوريم عمر گفت آن سخن كدام است آن دو شخص گفتند كه چون تو مخالفت اعمال و افعال بنى اميه كرده و آن اطوار ناپسنديده را مظالم نام نهادهاى و سالك طريق هدايت گشتهاى بايد بر ايشان كه سلوك راه ضلالت مينمودند لعنت كنى عمر گفت هرچند مطلوب شما ازين سخن آخرتست نه دنيا اما خطا كردهايد زيرا كه ايزد تعالى پيمبر خود را بلعنت مامور نگردانيده و لعن بر اهل عصيان واجب نيست و اگر شما برعكس اين اعتقاد داريد موافق مدعاى خود باقامت دليل قيام نمائيد و آن دو شخص سخن بجاى ديگر برده گفتند يا امير المؤمنين چون مىبينى مرديرا كه حاكم مسلمانانست و بصفت عدل و انصاف اتصاف دارد و بعد از خود امر امارت را به كسى حواله مىكند كه ميداند كه ظلم خواهد كرد عمر گفت چنين شخصى از جملهء خطاكارانست ايشان گفتند پس تو چرا سرانجام مهمام انام را حواله يزيد بن عبد الملك ميكنى با آنكه بر تو ظاهر است كه يزيد بظلم نفس و ساير اطوار ناپسنديده موصوفست عمر از استماع اين سخن گريان شد و گفت سه روز مرا مهلت دهيد تا درين باب فكرى كنم رسولان گفتند اكنون پيش ما بيقين پيوست كه تو امام عادلى و چون بنى اميه ازين مكالمه وقوف يافتند توهم نمودند كه مبادا عمر شخصى را ولىعهد سازد كه از آن قوم نباشد لاجرم يكى از خدمش را فريفتند تا او را زهر داد و عمر پهلو بر بستر ناتوانى نهاده در ماه رجب سنهء مذكوره وفات يافت رحمة اللّه عليه رحمة واسعة ذكر يزيد بن عبد الملك جد پدرى يزيد مروان بن حكم است و جد مادرى او يزيد بن معاويه لاجرم شرارت موروثى