غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
166
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حجاج گفت كه بر خاكش كشيد سعيد فرمود كه ( منها خلقناكم و فيها نعيدكم ) حجاج گفت گردنش بزنيد آنگاه سعيد كلمه توحيد بر زبان رانده جلاد سر مباركش را از بدن جدا ساخت و سه نوبت از آن سر بريده كلمه لا إله الا اللّه مسموع گشت يكنوبت درست بسمع حاضران رسيد و دو نوبت شكسته در تاريخ كامل مسطور است كه چون حجاج سعيد را بقتل رسانيد اختلالى فاحش و نقصانى كامل بعقل وى راه يافت و تا آخر عمر بر آنحال بماند و بعضى از مورخان آوردهاند كه حجاج بعد از شهادة سعيد زيادى از چهل روز زنده نبود و در آن ايام هرگاه بخواب ميرفت سعيد را ميديد كه دامن او را فراگرفته ميگفت اى دشمن خداى بچه جهة مرا كشتى نقلست كه شخصى حجاج را بعد از وفاتش بخواب ديد و از حالش پرسيد جواب داد كه در عوض هركس كه كشته بودم مرا يكنوبت كشتند و بعوض سعيد بن جبير هفتاد بار و هنوز خلاص نشدهام نعوذ باللّه من سخط اللّه مدت حيات سعيد چهل و نه سال يا چهل و هفت سال بود و قبرش در واسط مشهور است رحمة اللّه عليه رحمة واسعة و هم در اين سال ابو اسحق ابراهيم بن عبد الرحمن بن عوف وفات يافت و در همين سال عبد اللّه بن الشخير العامرى البصرى كه از حضرت امير المؤمنين و عمار بن ياسر سماع حديث كرده بود بعالم آخرت شتافت و همدرين سال فقيه عراق ابو عمران ابراهيم بن يزيد النخعى و حميد بن عبد الرحمن بن عوف الزهرى فوت شدند و اين دو عزيز برشد و تميز و وفور علم و تقوى در ميان فرق برايا مشهور بودند ذكر فوت حجاج بن يوسف و موت وليد بن عبد الملك افاضل مورخين در مؤلفات صحتقرين آوردهاند كه روزى در مجلس عمر بن عبد العزيز رحمه اللّه مذكور مىشد كه جهانرا ظلمت ظلم و بيداد احاطه كرده است و انوار عدل و رشاد از ميان جهانيان روى به مغرب آورده زيرا كه وليد در شام و حجاج در عراقين و قره در مصر و عثمان در مدينه و خالد در مكه بجور و تعدى مشغولند و عمر دست بدعا بر آورده مخلص اهل اسلام را از ظلم ارباب ظلام مسألت نمود و تير دعا بهدف اجابت رسيده حجاج بن يوسف و قرة بن شريك در يك ماه باتفاق سفر سقر اختيار كردند و متعاقب ايشان وليد نيز فوت شد و عثمان و خالد از حكومت مدينه و مكه معزول گشتند نقلست كه چون حجاج پهلو بر بستر ناتوانى نهاد از منجمى پرسيد كه در اوضاع كواكب دليل فوت ملكى درين سال هست يا نى منجم گفت عنقريب ملكى بميرد كه او را كليب لقب باشد حجاج گفت به خدا سوگند كه مادر مرا در ايام طفوليت كليب مىگفت منجم گفت و اللّه كه تو خواهى مرد حجاج گفت بارى ترا پيش از خود روان سازم آنگاه فرمود تا آن منجم بيچاره را گردن زدند و روايتى آنكه حجاج بعد از شهادت سعيد بن جبير بر قتل هيچكس قدرت نيافت در مروج الذهب مرويست كه والدهء حجاج فارغه نخست زن حارث بن كلده بود و ميان ايشان طلاق اتفاق افتاده پدر حجاج يوسف بن ابى عقيل ثقفى او را بخواست و چون حجاج متولد