غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
117
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
عقبة بن نافع بفتح بعضى از بلاد سودان قيام نمود و بشر بن ارطاة بغزو روم اقدام فرمود و همدرين سال بروايت امام يافعى عمرو بن عاص السهمى كه از قبل معاويه والى مصر بود وفات يافت و پسرش عبد اللّه قائمقام او شد و عمرو عاص يكى از دهاة عرب بود و در فن مكر و تذوير شبيه و نظير نداشت و در همين سال عبد اللّه بن سلام الاسرائيلى كه بزيور علم و عمل اتصاف داشت و در سال اول از هجرت از ملت موسوى بدين محمدى درآمده بود در مدينه از عالم انتقال نمود و همدرين سال بروايت امام يافعى رحمه اللّه محمد بن مسلمة الانصارى البدرى در مدينه فوت شد مدت عمرش هفتاد و هفت سال بود و عقيدهء صاحب گزيده آنكه محمد بن مسلمه فارس رسول اللّه لقب داشت و در سنهء سته و اربعين علم عزيمت بجانب عالم آخرت برافراشت و در سنهء اربع و اربعين معاويه بخلاف شريعت سيد المرسلين نسب زياد بن ابيه را به خود ملحق گردانيده آن لعين را برادر خواند تفصيل اين اجمال آنكه سميه مادر زياد كنيزك دهقانى بود و آن دهقان را مرضى پيدا شده حارث بن كلده ثقفى بمعالجه او قيام نمود و دهقان سميه را برسم حق العلاج بحارث بخشيد و از وى در خانهء حارث دو پسر متولد گشت نفيع كه ابو بكره كنيت داشت و نافع اما هيچيك از آن دو حلال زاده را حارث فرزند نميگفت و آخر الامر نافع را گفت كه تو پسر منى اما ابو بكره ولد فلان غلام است كه عبيد نام دارد آنگاه حارث ترك ملاقات سميه كرده عبيد او را بحبالهء نكاح درآورد و در آن اوقات روزى گذر ابو سفيان بر طايف افتاد و در خانه ابو مريم خمار فرود آمده بشرب شراب قيام نمود و در اثناء تصاعد بخار خمر از ابو مريم شاهدى طلبيد و ابو مريم سميه را حاضر ساخته ابو سفيان دفع فضله كرد و سميه به زياد حامله گشت و چون زياد بسن رشد و تميز رسيد صنعت كتابت آموخته آثار فهم و نجابت در ناصيه او ظاهر گرديد و امير المؤمنين عمر بن الخطاب در اوقات خلافت خود مهمى به دو رجوع نموده زياد كما ينبغى از عهدهء سرانجام آن بيرون آمد و پس از مراجعت بمدينه در مجلس اكابر صحابه خطبهء فصيح بليغ بر زبان راند عمرو عاص گفت كه اگر اين پسر از قريش ميبود همهء عرب را بيك عصا ميراند ابو سفيان گفت به خدا سوگند كه من ميدانم كه او را چهكس در شكم مادر وضع كرده است امير المؤمنين على عليه السّلام گفت خاموش باش كه اگر امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه اين سخن را از تو مىشنود فى الحال او را بر تو مىبندد و چون امير المؤمنين على رضى اللّه عنه مسند خلافت را بوجود همايون خود زيب و زينت داد و زمام ايالت ولايت بصره را در كف كفايت عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما نهاد زياد را بدبيرى آن جناب و افراغ محاسبات آن ديار مقرر فرمود و روزبروز ترقى زياد در ازدياد بود تا بتقليد حكومت مملكت فارس سرافراز شد و آن حدود را مضبوط ساخته قلاع را استحكام تمام داد و معاويه در اوايل حكومت از وى خايف گشته در باب مهم او با مغيرة بن شعبه مشورت نموده مغيره گفت كه اگر تو از سر محاسبهء اموال فارس درگذرى من چنان سازم كه زياد كمر اطاعت تو بر ميان بندد و معاويه اين سخن را بسمع رضا شنوده بوسيلهء مغيره ميان او و زياد