غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

118

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مصالحه واقع شد و زياد از مصقلة بن هبيرة الشيبانى بيست هزار درم قبول كرد كه با معاويه گفت كه زياد مجموع بلاد فارس را مسخر و محفوظ ساخته و متقبل مىشود كه هرسال دو بار هزارهزار درم تسليم نمايد مشروط به آنكه آنچه مردم در شان او ميگويند تو انكار نفرمائى معاويه پرسيد كه چه ميگويند مصقله جواب داد كه او را از جمله اولاد ابو سفيان مىشمارند و معاويه را اين سخن موافق مزاج افتاده گواه طلبيد و ابو مريم خمار قضيهء رسيدن ابو سفيان را بطائف و شراب خوردن و صحبت داشتن او را با سميه چنانچه مسطور شد نزد معاويه تقرير كرد و معاويه اين‌چنين شهادتى را بسمع قبول شنود و گفت كه زياد پسر سفيان و برادر من است و اين استلحاق بر خاطر عامهء مسلمانان بغايت دشوار آمد زيرا كه بحسب حديث صحيح الولد للفراش به مجرد شهادت ابو مريم بثبوت نمىپيوندد كه زياد ولد ابو سفيان بوده باشد و معاويه بر سبيل علانيه رد حكم شريعت غرا نموده بمقتضاى راى خويش فرمان فرمود و همدرين سال معاويه عبد اللّه بن عامر را از ايالت بصره عزل كرده آن منصب را بحارث بن عبد اللّه ازدى داد و در همين سال ابو موسى اشعرى كه موسوم بود بعبد اللّه بن قيس در مكه يا كوفه وفات يافت و او بعد از فتح خيبر مصحوب جعفر بن ابيطالب رضى اللّه عنه بملازمة حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم رسيد و بحسن صورت و جودت قراءت و وقوف بر قواعد احكام شريعت اتصاف داشت اما در وقتى كه از قبل امير المؤمنين على عليه السّلام حكم بود چنانچه در جزو چهارم از مجلد اول مسطور شد از عمرو عاص فريب يافته خطائى عظيم نمود و شناعت آن حكايت تا قيام قيامت بر السنه و افواه مردم آگاه مذكور خواهد بود و ابو موسى بروايت حمد اللّه مستوفى شصت و سه سال عمر داشت و همدرين سال فتح كابل بسعى عبد الرحمن بن سمره دست داد و مهلب بن ابى صفره رايت جهاد برافراشته روى بهند نهاد و در سنهء خمس و اربعين معاويه حارث بن عبد اللّه را از حكومت بصره معزول گردانيده آن منصب را به زياد بن ابيه تفويض نمود و ايالت سجستان و خراسان نيز تعلق به زياد گرفت و زياد در ماه ربيع الآخر يا جمادى الاولى سنهء مذكوره ببصره رسيد تيغ سياست از نيام انتقام بيرون كشيد و بسيارى از اهل فتنه را بقتل رسانيده آنگاه حكم كرد كه بعد از نماز خفتن چون آنمقدار زمان بگذرد كه كسى ازينجانب شهر بدانجانب رفته بازتواند آمد هيچ آفريدهء در كوچه و بازار آمدوشد ننمايد و هركس در آن وقت تردد كند خونش هدر باشد و در شب اول چون زمان مقرر درگذشت عسسان فرستاد تا هركرا بينند بقتل رسانند بروايت اقل در آن شب دويست كس كشته گشتند و در شب دوم پنج شش نفر بقتل آمدند و در شب سيوم هيچ خون گرفتهء بدست نيفتاد نقلست كه بعد از چند شب عسسان اعرابى را يافتند كه گوسفندان داشت و او را دستگير كرده پيش زياد بردند زياد از وى پرسيد كه چرا بخلاف حكم ما درينوقت از خانه بيرون آمده‌اى جواب داد كه من مردى غريبم و از فرمان امير خبر ندارم زياد گفت اگرچه راست ميگوئى اما صلاح مسلمانان در قتل تست و فرمود كه آن بيچاره را گردن زدند بعد از آن هيچ متنفسى را زهره نبود كه شب از