غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

34

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

دو كس ديگر را جهة دعاء استسفا بمكهء مباركه فرستادند و چون آنگروه بحريم حرم رسيدند در خانهء معاوية بن بكر كه داخل عمالقه بود و با ايشان خويشى داشت فرود آمدند و مدت يك ماه بعيش و تنعم گذرانيده از غايت شعف ببسط بساط نشاط از ابتلاء ياران و طلب باران فراموش كردند بالاخره بتنبيه معويه از مجلس عشرت برخواسته لقمان و مرثد باظهار ايمان خود مبادرت جستند و قيل باهم كيشان چند شتر و گوسپند قربان كرده بلوازم استسقا پرداختند و مقارن دعاى ايشان سه قطعه ابر در هوا هويدا گشت سرخ و سفيد و سياه هاتفى آواز داد كه اى قيل يكى ازين قطعات سحب را اختيار كن قيل ابر سياه را اختيار كرد صدائى به گوش او رسيد كه عجب خاكسترى مهلك بقوم خود فرستادى كه يكى از ايشان را زنده نخواهد گذاشت آنگاه آنغمام سياه متوجه قوم عاد شد چون چشم عاديان بر آن ابر افتاد بتصور فيضان باران شادمان گشتند و كيفيت حال را هود عليه السلام دانسته با متابعان از ميان عاصيان بيرون رفت و در روضة الصفا مسطور است كه اول شخصى از عاديان كه بر آن قضيهء هايله اطلاع يافت زنى بود مهدد نام كه چون چشم او بر آن ابر افتاد نعرهء زد و بيهوش گشت و بعد از آنكه به حال خود آمد از او پرسيدند كه چه واقع شد جوابداد كه چيزى مىبينم مانند آتش درخشنده و جمعى مهيب مشاهده ميكنم كه آن را به طرف ما مىآرند آنگاه از آن ابر صرصرى عظيم در اهتزاز آمد و قوم شدة جنبش باد را ديده در عقبهء اموال و اهالى خود را جمع ساختند و مردان دستهاء يكديگر را گرفته به اعتقاد قوت خويش بايستادند نقلست كه قوهء آنجماعت بمرتبهء بود كه اگر خواستندى دست در كمر كوه زده آن را بجنبانيدندى و طول قامت ايشان از شصت گز تا صد گز بود القصه آن صرصر عقيم مدت هشت روز و هفت شب برايشان وزيده نخست جهات و عيال و اطفال عاديان را در ربود و بعد از آن ايشان را نيز نيست و نابود نمود و اين واقعه در ماه شوال بود بهنگام ايام عجوز كه اهل تنجيم آن را در اواخر تقاويم مينويسند و سبب تسميهء آن اوقات بايام عجوز آنكه عجوزهء از آنقوم از بيم باد در زير زمين بخانهء رفته قرار گرفت و روز هشتم آن اثر صرصر به آن پيره‌زن رسيده او را بيارانش ملحق گردانيد القصه قيل و اصحاب او در اثناء راه اين واقعه را شنيده هم از آنجا متوجه قعر جهنم گشتند در تاريخ طبرى مسطور است كه مرثد بن سعد و لقمان بن عاد كه مؤمن بودند چون ازينحال واقف گشتند از غيب آوازى شنيدند كه هريك از شما حاجتى كه داريد طلب نمائيد تا باسعاف مقرون شود مرثد گفت خدايا مرا آن مقدار گندم عنايت كن كه تا زنده باشم كفايت كند و لقمان گفت يا رب مرا عمر هفت كركس كرم فرماى و هردو مسألت بشرف اجابت اقران يافته مرثد در مكهء مباركه مقيم شد و منعم حقيقى ابواب رزق بر وى مفتوح گردانيد و لقمان كركس بچگان متعاقب هم ميپرورد و هريك هشتاد سال زنده بوده بعالم ديگر پرواز ميكرد و چون كركس هفتم كه موسوم به لبد بود جان شيرين تسليم نمود مرغ روح لقمان از آشيانهء بدن طيران فرمود مصراع آنكه پاينده و باقيست خدا