غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
35
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خواهد بود از عجايب آنكه حمد اللّه مستوفى لقمان مذكور را كه صاحب نسور است لقمان حكيم پنداشته و در تاريخ گزيده باينمعنى تصريح كرده و حال آنكه اين لقمان باتفاق مورخان از قوم عاد است و لقمان حكيم معاصر داود عليه التحية و التسليم بوده و در مبادى احوال در سلك مماليك يكى از بنى اسرائيل انتظام داشته چنانچه كتب معتبره بذكر اينحكايت ناطق است ( فسبحان اللّه لا يسهو ) ذكر شديد و شداد و بيان احداث روضه ذات العماد به ثبوت پيوسته كه شديد و شداد پسران عاد بن عملاق بن لاود بن سام عليه السلام بودند و قوم عمالقه بدين عملاق كه بعضى ازو بعمليق تعبير كردهاند منسوبند و شديد در شام بفرمانفرمائى فرق انام قيام مينمود و هود عليه السلام گاهى بمجلس شديد رفته او را بقبول دين قويم و سلوك صراط مستقيم دعوت ميفرموده شديد اگرچه بسعادت ايمان فايز نشد اما در عدل و داد باقصى الغايت ميكوشيد و هرگز دربارهء هيچ متنفسى ظلم و تعدى نمىپسنديدند و چون او فوت شد شداد حاكم عباد گشته هود عليه السلام او را نيز باسلام دعوت كرد شداد گفت اگر من متابعت تو نمايم حضرت سبحانى به من چه انعام فرمايد هود عليه السلام جوابداد كه بهشت عنبر سرشت و ثمهء ؟ ؟ ؟ از صفات جنت در تحت عبارت آورد شداد گفت اين سهل چيزيست من در همين جهان جنانى براى خود بسازم و برين عزيمت عازم شده نزد ضحاك بن علوان كه خواهرزادهء او بود و ديگر حكام اطراف ايلچيان روا نكرد تا از جنس زر و نقره و گوهر و مشك و عنبر و ساير اجناس نفيسه در هرجا هرچه يابند بپاى تخت رسانند و آن بدبخت بعد از حصول نقود نامعدود و جواهر فرمود تا در موضعى خوش آب و هوا از منزهات شام باغى وسيع مشتمل بر قصر بديع طرح انداختند و جدار آن را خشتى از سيم و خشتى از زر ساختند و فرمود تا هريك از سرهنگان او كه عدد ايشان بهزار ميرسيد در آن بستان از براى خود كوشكى تعبيه نمايند و آن گلستان در مدت پانصد سال بر وجهى صورت اتمام يافت كه بقول بعضى از مفسران آيت ( ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ ) از كمال تكلف و عظم شان آن حكايت مىكند و شداد در نواحى حضرموت اينخبر شنيده بر جناح استعجال بدانجانب توجه نمود در اثناء راه آهوئى در نهايت زيبائى به نظر او درآمد شداد بطمع صيد اسب برانگيخته چون از سپاه خود دور افتاد سوارى مهيب ديد كه متوجه اوست شداد متوهم گشته سوار نزديك رسيده پرسيد كه بسبب اين عمارت كه ساختى از چنگ اجل امان يافتى شداد از مهابت اين سخن بر خود بلرزيد و گفت كه تو كيستى جوابداد كه ملك الموتم و بقبض روح تو آمدهام شداد گفت مرا چندان امان ده كه يك نظر برين گلستان بهشت نشان اندازم عزرائيل گفت رخصت نيست آنگاه شداد از اسب افتاده فارس روحش از مركب تن پياده گشت و سپاهش از جانب آسمان آوازى هايل شنيده بنار جهنم و اصل شدند و آنعمارت عالى از