عطا ملك جوينى

715

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

نماند ، و در بدعت آشيانهء آباد « 1 » نقّاش ازل به قلم قهر بر ايوان هريك آيت فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً « 2 » بنگاشت ، و داعى قضا بر چهار سوى مملكت آن مخاذيل نداى فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ « 3 » در داد . مشئوم حريم و حرمشان چون مذهب عدمشان ناچيز شد . و زر آن قلب‌كاران مدهوش گندم‌نماى جوفروش كه ابريز « 4 » مىنمود ارزيز « 5 » گشت . امروز به فرّ دولت پادشاه جهان‌افروز اگر در گوشه‌اى كارد زنى است كار زنى پيشه گرفتست و هركجا داعى « 6 » ناعى « 7 » و هر رفيقى « 8 » رقيقى « 9 » شده ؛ صاحب دعوتان اسماعيلى ذبيح شمشير زنان احمدى گشته ، مولاناشان كه « اللّهمّ مولانا « 10 » » - فاها بفيهم « 11 » - خطاب داشت وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ « 12 » ، مولى « 13 » مولان « 14 » شد ، و امام عالمشان بلك خداوند « 15 » عالمشان كه معتقد در حقّ او كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ « 16 » بود چون نخچير در شان « 17 » تقدير افتاد . محتشمان بىحشمت و كيايان « 18 »

--> ( 1 ) - بدعت آشيانه : اسم مركب است مثل الحاد خانه در فقرهء سابق و آباد صفت اوست براى توطئه ذكر « خاويه » . ( مص ) . ( 2 ) - فتلك . . . آن خانه‌هاى آنهاست كه [ به كيفر ظلمى كه كرده‌اند ] خالى افتاده است . ( سوره نمل 27 / 52 ) . ( 3 ) - فبعدا . . . پس از قوم ستمكاران دور باد ( سوره مؤمنون 23 / 46 ) . ( 4 ) - ابريز : به عربى به معنى طلاى خالص . ( 5 ) - ارزيز : قلع . ( 6 ) - داعى : از اصطلاحات باطنيه و از جمله درجات ايشان بوده مثل : مأذون ، حجّت ، امام ، اساس ، ناطق . ( 7 ) - ناعى : كسى كه خبر مرگ كسى را مىدهد . ( 8 ) - رفيق : از اصطلاحات باطنيّه ايران و ظاهرا به معنى مطلق هم‌كيش و هم مذهب ايشان بوده است ما بين خودشان ( مص ) . ( 9 ) - رقيق : بنده ، عبد . ( 10 ) - چنان كه از كتب تواريخ استنباط مىشود خلفا و ملوك اسماعيليه را در مصر و ايران اتباع ايشان به « مولانا » و « مولى » خطاب مىكرده‌اند ، ولى از اينجا برمىآيد ( اگر ادّعاى جوينى تهمت صرف نباشد ) كه « اللّهمّ مولانا » نيز بر آن‌ها اطلاق مىنموده‌اند كه حاكى از نوعى اعتقاد به الوهيّت آن‌ها بوده است . ( مص ) . ( 11 ) - فاها بفيهم : جملهء دعائيه است يعنى خاك بر دهانشان . يا سنگ بر دهانشان اين جمله از خود جوينى است . ( 12 ) - و انّ . . . و كافران را هيچ ياورى نيست ( سورهء محمّد 47 / 11 ) . ( 13 ) - مولى : ظاهرا در اينجا به معنى بنده و مملوك است . ( مص ) . ( 14 ) - مولان : بر فرض صحّت نسخه گويا جمع مول باشد كه به فارسى به معنى حرامزاده است يعنى پيشواى ايشان بندهء حرامزادگان يعنى سپاهيان مغول شد . در ضمن دشنام به لشكر مغول نيز داده است . ( مص ) . ( 15 ) - خداوند : مخفّف آن خواند ، خوند و خند است كه از القاب مخصوصهء ملوك اسماعيليّهء ايران بوده است از حسن بن محمّد بن بزرگ اميد به بعد ، چنان كه از تاريخ گزيده و جهان‌آرا و لبّ التواريخ و غيرها مستفاد مىشود . ( مص ) . ( 16 ) - كلّ . . . او ( خدا ) هر روز در كارى است . ( سوره رحمن 55 / 29 ) . ( 17 ) - شان : از سياق عبارت برمىآيد كه به معنى دام و كمند و نحو آن باشد و در كتب لغت فارسى و عربى چنين كلمه‌اى به نظر نرسيد . ( مص ) . ( 18 ) - كيايان : جمع كيا است كه به قول فرهنگ‌ها به معنى مرزبان و زمين‌دار و پادشاه كوچك و رئيس ده و دهقان است عموما ، ولى چنان كه از تتبّع كتب تواريخ برمىآيد به نحو خصوصى حكّام و رؤساى طبرستان ، گيلانات ، رودبار و آن نواحى را به اين لقب مىخوانده‌اند . اغلب ملوك اسماعيليه ايران ملقّب به كيا بوده‌اند مانند كيابزرگ‌اميد و كيا حسن و كيا با جعفر و غير هم و در جامع التواريخ در جلد راجع به اسماعيليّه ايران تقريبا صفحه‌اى از اين كلمه خالى نيست . ( مص )