عطا ملك جوينى
712
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )
فىالجمله چون ركن الدّين با قوم و اهل به شيب « 1 » شتافت و شرف تقبيل « 2 » عتبهء « 3 » بارگاه پادشاه جهانپناه بيافت به جرايم و آثام كه در ايّام ماضيه و شهور سالفه اقتراف « 4 » كرده بود در مقام خجالت و ندامت اعتراف آورد و از آنجا كه شمول لطايف عواطف پادشاهانه و روايع « 5 » صنايع شهنشاهانه بود استيحاش و استنفار ركن الدّين را به استيناس و استبشار مبدّل گردانيد و مژدهء حيوة مردهء او با قوم و اهل به جان او رسانيد . روز ديگر تمامت برادران و فرزندان و خانگيان و متعلّقان و ساكنان قلعه را به هامون آورد و هركس كه بودند از متجنّده با اقمشه و امتعه بيرون آمدند . و لشكر مغول در اندرون رفتند و به هدم ابنيه و اماكن اشتغال نمودند و به جاروب خاك آن را برفتند . جمعى از غلاة « 6 » فدائيان كه جان در راه ضلالت و جهالت فدا كرده بودند بازجستند و به آرزوى دل مرگ خود جستند و مورچهوار پر برآوردند و بر قلّهء قبّهء قصر مشيّد « 7 » كه مسند مدبّران ملك بلك مدبران « 8 » دين و دنيا بود پريدند و لو اراد اللّه بالنّملة صلاحا لما انبت لها جناحا « 9 » و دست به جنگ يازيدند . و از جانب لشكر جنگ پيروز « 10 » مجانيق بر آن زناديق كور چشمان كژ اندرونان راست كردند و سبك سنگ و تير تيزپر چون لعنت بر ابليس روان . سه شباروز برين جملت مقاومت نمودند تا روز چهارم كه شجاعان شجاعآساى لشكر و دليران دلبر بر آن تند كوه با رفعت و شكوه برآمدند و آن ضلّال صلال 16 - « 11 » فعل را سركوبى نيكو بدادند و اجزا و اعضاى آن بدبختان پارهپاره كردند . و ركن الدّين چون جز اينكه در خزاين ميموندز داشت لايق تكشميشى « 12 » پادشاه چيزى كه در آن خيرى باشد - سبب آنك در مدّت آمد و شد لشكرها در پاى تفرقه افتاده بود - در دست نداشت ايثار كرد و بر اركان دولت و حشم مملكت نثار . و به قلاع ديگر كه در آن رودخانه بود با ايلچيان ايلخان رسل و معتمدان خويش بفرستاد تا پرداخته كردند . و پادشاه كامياب و كامران مراجعت فرمود . و ايلچى به كوتوال « 13 » الموت رفت تا او نيز موافقت كند و در ايلى و بندگى با خداوندگار خويش موافقت نمايد . از نزول بر فور عدول نمود . فرمان شد تا
--> ( 1 ) - شيب : معمولا در اين تاريخ به معنى بيرون آمدن از قلعه استعمال مىشود با عبارت « به شيب آمدن » . ( 2 ) - تقبيل : بوسيدن . ( 3 ) - عتبه : آستانه . ( 4 ) - اقتراف : كسب كردن . ( 5 ) - روايع : چيزهاى شگفتانگيز . ( 6 ) - غلاة : از حدّ درگذرندگان ، جمع غالى . ( 7 ) - مشيّد : بلند ، استوار . ( 8 ) - مدبران : بختبرگشتگان . ( 9 ) - و لو . . . اگر خداوند صلاح مورچه را ببيند برايش پر نمىروياند . ( اين جمله و عبارت اخير اشاره به اين مضمون دارد كه مىگويند « پر درآوردن مورچه زوال اوست » . ) . ( 10 ) - جنگ پيروز : بايد مقلوب خوانده شود : « و از جانب لشكر پيروز جنگ مجانيق . . . » . ( 11 ) - صلال : نوعى مار كه زهر آن افسون ندارد ، جمع صلّ . ( 12 ) - تكشميشى : تحفهاى كه به حضور پادشاه تقديم كنند . ( 13 ) - كوتوال : رئيس قلعه .