عطا ملك جوينى

656

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

مدبر « 1 » نكند كار به گفت عاقل * هرگز نشود به حيله مدبر مقبل « 2 » چون آن سال به آخر كشيد و از سال ديگر مژدهء بهار به دلها مىرسيد شاه انجم « 3 » از منازل هبوط « 4 » و و بال « 5 » به تدريج به اوج درجات عزّ و جلال مىشتافت و عزيمت مبادرت او با خانهء شرف تصميم مىيافت ؛ مانند خسروپرويز فيروز ، روى جهان‌افروز را به تختگاه دولت مىنهاد ، و چون بر محمل حمل « 6 » حمل شاهى نهاد لواقح رياح به اعتدال مانند نسيم شمال كه از خوابگاه ورد « 7 » وزد بنگاه « 8 » ريحان جنبان گردد در وزيدن و حركت آمد ؛ و بركه‌هاى دست تنگ كه پاى دام « 9 » سرماى دى بودند و مانند بهمن در بند بهمن « 10 » مانده به سعى باد صبا دل فراخ و عنان گشاده گشت : ز روى آب به سعى صبا پديد آمد * هزار چين و ز هر چين هزار نافهء چين و خاك زمين از تفّ جمرات « 11 » آتشين دل گرم و خوش مزاج شد . مركّبات طبايع از نشو « 12 » و نما در اهتزاز آمدند و مرغان در مرغزارها به آواز : كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار همه بوستان زير برگ گُلست * همه كوه پرلاله‌وسنبلست آب غضارت « 13 » و نضارت « 14 » با روى عالم آمد ، و اغصان « 15 » گردن افراز و سرسبز گشتند ، و بساتين چون خواتين چست و موزون برحسب ارادت دلها روزافزون آمدند ؛ شكوفه و نيلوفر با صدهزار شكوه و فر ، ارغوان رنگ رخسار غارت كرده ، و اقحوان « 16 » به ريق و صفاى دندان دلدار عاريت خواسته « 17 » ، و بنفشه از زلف غاليه موى خوش‌بوى

--> ملامت كردن در اندوه‌هايى كه نزديك‌ترين آن به تو دورترين آنها از توست ، تو را زنده نمىكند . ( ابيات از متنبّى است ) . ( 1 ) - مدبر : برگشته بخت . ( 2 ) - مقبل : خوشبخت . ( 3 ) - شاه انجم : استعاره از خورشيد . ( 4 ) - هبوط : پايين آمدن . هبوط ، و بال و شرف سه حالتى بوده كه ستاره‌شناسان قديم به آن قائل بودند . اين حالات بستگى به بروج دوازده‌گانه فلكى داشته‌اند . ( 5 ) - و بال : دشوارى . رجوع شود به پاورقى قبلى . ( 6 ) - حمل : معنى لغوى آن بره است . در اصطلاح نجوم قديم ، نام برجى است كه وقتى آفتاب وارد آن شود اوّل فروردين يعنى نوروز است . ( 7 ) - ورد : گل سرخ . ( 8 ) - بنگاه : در اينجا ظاهرا به معنى درخت است چنان كه در كلمات « گلبن » و « خرمابن » ( مص ) . ( 9 ) - پاىدام : محبوس ، اسير . ( 10 ) - بهمن : توده‌هاى بزرگ برف كه از كوه ريزش مىكند . ( 11 ) - جمرات : حرارت زمين . ( 12 ) - نشو : اصل اين كلمه در عربى مهموز است : « نشأ » و « نشأ » . ( 13 ) - غضارت : فراوانى آب و گياه . ( 14 ) - نضارت : تازگى ، آبدارى . ( 15 ) - اغصان : شاخه‌ها ، جمع غصن . ( 16 ) - اقحوان : بر وزن ارغوان به معنى شكوفه گياه بابونه . ( 17 ) - معنى جمله : بابونه درخشش و صفاى دندان دلدار را به امانت ستاند .