عطا ملك جوينى

788

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

شد نمودند . پادشاه فرمود كه : « دوات‌دار و سليمان شاه بيرون آيند خليفه اگر خواهد بيرون آيد و اگر خواهد نه . » خليفه پسر ميانين خود با دوات‌دار و سليمان شاه بيرون فرستاد . دوات‌دار بازپس رفت « 1 » . و سليمان شاه را گفت « 2 » : « لشكريان بسيار در ما پيوسته‌اند . » او را به شهر فرستاد تا مردم خود را بيرون آورد . و ديگر روز كار او « 3 » به آخر رسيد . و مردم شهر شرف الدّين 92 - مراغى و شهاب الدّين زنگانى 93 - را بفرستاد و امان خواستند . بعد از آن خليفه چون ديد كه رونق كارى نماند اجازت خواست كه بيرون آيد . چهارم صفر بيرون آمد و پادشاه را بديد با پسر « 4 » و خواصّ خود از ائمّه و سادات و مشايخ . او را به دروازهء كلواذ 94 - فروآوردند . و بعد از آن فرمود تا شهر را غارت كردند . و پادشاه به مطالعهء خانهء خليفه رفت و به همه روى بگرديد . خليفه را حاضر كردند . خليفه فرمود تا پيش‌كش‌ها كردند . آنچ آورد پادشاه هم درحال به خواصّ و امرا و لشكريان و حاضران ايثار كرد . و طبقى زر پيش خليفه بنهاد كه بخور . گفت نمىتوان خورد . گفت : « پس چرا نگاه داشتى و به لشكريان ندادى و اين درهاى آهنين چرا پيكان نساختى و به كنار جيحون نيامدى تا من از آن نتوانستمى گذشت ؟ » خليفه در جواب گفت تقدير خداى چنين بود . پادشاه گفت : « آنچ بر تو خواهد رفت هم تقدير خدايست . » و شب را بازگشت . آنگاه خليفه را فرمود كه زنانى كه با او و پسران او پيوسته‌اند بيرون آورد . به سراى خليفه رفتند . هفتصد زن و هزار و سيصد خادم بودند و ديگران را متفرّق كردند . چون از غارت فارغ شدند بعد از يك هفته اهل شهر را امان دادند و غنيمت‌ها جمع كردند . و چهاردهم

--> ( 1 ) - اين جمله تا اندازه‌اى مبهم است . صريح جامع التّواريخ است ص 296 كه : « هولاكو پس از آنكه دوات‌دار و سليمان شاه در غرّه صفر از شهر بيرون آمدند مجدّدا ايشان را به شهر فرستاد تا تمامت كسان و اتباع خود را به بهانه اينكه به جنگ مصر و شام خواهند رفت بيرون آوردند و سپس ايشان را با جميع اقارب و متعلقان و لشكريان ايشان بكشت . » پس مقصود از جملهء « دوات‌دار بازپس رفت » لابد اشاره به همين فقره دارد يعنى مجدّدا به بغداد معاودت نمود تا كسان خود را بيرون آورد . ولى ( اگر در نسخه سقطى نباشد ) خواجه به عادت خود از ايجاز مفرط بقيّهء حال دوات‌دار را مسكوت عنه گذاشته است . ( مص ) ( 2 ) - فاعل « گفت » ظاهرا هولاكو است ؛ يعنى هولاكو سليمان شاه را گفت كه لشكريان بسيار از اهالى بغداد در ما پيوسته‌اند ؛ تو نيز به شهر رو و كسان و لشكريان خود را بيرون آر . ( 3 ) - يعنى كار سليمان شاه . ( 4 ) - در م ن در اينجا دو بيت ذيل را علاوه دارد : سال هجرت ششصد و پنجاه و شش * روز يكشنبه چهارم از صفر چون خليفه نزد هولاكو رسيد * دولت عبّاسيان آمد به سر