عطا ملك جوينى

756

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

حسن مطعون كه فى الحقيقة وثن « 1 » ملعون بود از امامى مفروض كه به وجهى منقوض از اولاد نزار دعوى كردند دو روايت بلك دو غوايت « 2 » است و المبنىّ على المحال محال « 3 » . وجه اشهر كه معتقد اكثرست آنست كه از اطلاق ولد الزّنا برو هيچ تخلّف و توقّف نكردند و به اتّفاق گفتند كه شخصى از مصر كه او را قاضى ابو الحسن صعيدى گفتندى و از نزديكان و ثقات مستنصر بوده است و در سنهء ثمان و ثمانين و اربعمائة « 4 » اعنى بعد يك « 5 » سال از مرگ مستنصر به الموت آمد به نزديك حسن صبّاح و شش ماه آنجا بود و در رجب همين سال با مصر رفت و حسن صبّاح در تعظيم و توقير او تأكيدها كرده است و مبالغت‌ها نموده ؛ پسرزاده‌اى را از آن نزار كه از جملهء ائمّهء ايشان بود در زىّ اختفا و لباس توريه « 6 » به الموت آورده است و آن سرّ جز با حسن صبّاح با غير نگفته و اظهارى نرفته و او « 7 » را به ديهى در پايان الموت متوطّن كرده‌اند . به موجب حكمت ازلى كه مستقرّ امامت از مصر به ولايت ديلم منتقل مىبايست شدن و اظهار آن رسوائى كه ايشان آن را دعوت قيامت خوانند به الموت مىبايست بودن همان شخص كه از مصر آمد يا پسر او كه به حدود الموت ولادت او بوده باشد و مردم بر حقيقت آن مطّلع نيستند با زن محمّد بزرگ اميد زنا كرد تا آن زن از امام به حسن حامله شد . و چون ولادت نامبارك اتّفاق افتاد در خانهء محمّد بن بزرگ اميد هم محمّد و هم اتباع او چنان دانستند كه پسر اوست « 8 » و حسن خود امام بود و پسر امام . قول مشهور كه متمسّك جمهورست و به نزديك ايشان اصحّ و اصلح اينست مبنىبر انواع خزى و افتضاح . اوّل آنك گفتندى صبىّاى « 9 » كه به امامت او رضا دادند حرام‌زاده است و ولد الزّنا چنانك شاعر گويد : فمتى تقرّ العين من ولد الزّنا * و متى تطيب شمائل الأوغاد « 10 » دوّم آنك چگونگى نسب بىحسب او كه اثبات كردند مخالف خبر نبوى مصطفوى

--> ( 1 ) - وثن : بت . ( 2 ) - غوايت : گمراهى . ( 3 ) - و المبنىّ . . . چيزى كه بر محال بنا شده بيهوده و باطل است . ( 4 ) - سال 488 . ( 5 ) - وفات مستنصر در 18 ذىالحجّه سال 487 بوده و اگر قاضى ابو الحسن صعيدى چنان كه مؤلّف گويد شش ماه در الموت ماند و در رجب 488 به مصر بازگشت پس آمدن او به الموت يك سال بعد از وفات مستنصر نخواهد بود بلكه فقط يك ماه يا نهايتا دو ماه خواهد بود چنان كه از حساب واضح است . ( مص ) ( 6 ) - توريه : پوشاندن حقيقت . ( 7 ) - او : يعنى پسرزادهء نزار . ( 8 ) - يعنى پسر محمّد بن بزرگ اميد . ( 9 ) - صبىّ : كودك خرد ، نوزاد . ( 10 ) - فمتى . . . پس چه وقت بوده كه زنازاده نورچشمى باشد و چه وقت شده كه خوى و سرشت احمق‌ها نيكو باشد ( اوغاد جمع وغد : برده ، احمق ، كودك ) .