عطا ملك جوينى

755

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

و عنوان نوشته‌ها همه چنان نوشتى كه حسن بن محمّد بن بزرگ اميد . و بعد هذا همچون ديگر اقوال و افعال آن جهّال ضلّال كه همه مخاريق « 1 » و تزاويق « 2 » بودى چنانك در امثال سايرست كه يسرّ حسوا فى ارتغاء « 3 » در فصول بىاصول كه نوشتى و تقرير مذهب نامهذّب كه دادى وقت وقت به تعريض و گاه‌گاه به تصريح چنان فرانمودى كه با آنك او را در ظاهر پسر محمّد بن بزرگ اميد دانسته‌اند در حقيقت امامست و پسر امام از اولاد نزار بن المستنصر . چنانك در آن هنگام كه ذكر دعوت به علامت « 4 » - كه آن را دعوت قيامت خوانند - به قهستان مىفرستاد و آنجا نيز اشاعت آن شناعت خواست كرد اين ذكر صريح گفته است . و آن حال چنان رفت كه حاكم قهستان را كه از قبل او در آن مملكت نايب بود رئيس مظفّر خواندندى . خطبه و سجلّ و فصل كه در ما تقدّم ذكر رفت بر دست شخصى كه او را محمّد خاقان گفتندى به رئيس مظفّر فرستاد تا آنجا بر مردم خواند . و بر زبان آن شخص به اهالى قهستان پيغامى داد هم ملايم مضامين آن اكاذيب . رئيس مظفّر بيست و هشتم ذوالقعدهء سنهء تسع و خمسين و خمسمائة « 5 » بر قلعه‌اى كه منشاى كافرى و الحادشان بود و آن را مؤمن‌آباد گفتندى منبرى منحرف از سمت سداد منصرف به جهت فساد - همچنانك امام مفتضح او به الموت نهاده بود - نصب كرد و بر آنجا شد و خطبه و سجلّ و فصل كه به دو فرستاده بودند برخواند . و محمّد خاقان بر پايهء دوّم منبر رفت و پيغام از زبان حسن بگزارد برين جمله كه : « مستنصر پيش ازين به الموت پيغام فرستاده بود كه خداى تعالى را پيوسته در ميان خلقان خليفتى باشد و آن خليفه را خليفتى . امروز خليفهء خداى منم و خليفهء من حسن صبّاح است . اگر فرمان او برند و متابعت او كنند فرمان من كه مستنصرم برده‌اند . و امروز من كه حسنم مىگويم خليفهء خداى بر روى زمين منم و خليفهء من اين رئيس مظفّرست . بايد كه فرمان او برند و آنچ او گويد دين خود دانند . » و آن روز كه بر ملحدستان مؤمن‌آباد افشاى اين مخازى و تقرير اين مساوى رفت هم در پايهء آن منبر و حريم آن مجمع چنگ و رباب زدند و شراب آشكارا بخوردند . و آن جاهلان مجهول و باطلان مخذول را در كيفيّت ميلاد نابوده و انتساب بيهودهء

--> ( 1 ) - مخاريق : دروغ‌ها ، حيله‌ها ، جمع مخرقه . ( 2 ) - تزاويق : تزيين‌ها و آرايش‌هاى ظاهرى ، جمع تزويق . ( 3 ) - يسرّ . . . سر كشيدن كف شير ، لذّت‌بخش است . ( اين مثل را در موقعى گويند كه كسى چيزى را طلب كند و هدفش چيز ديگرى باشد . در ظاهر گويد كف شير را مىخواهم و خود شير را بنوشد . نگا : مجمع الامثال ج 2 / ص 251 ) . ( 4 ) - گويا مقصود حكايت چهار علم سفيد و سرخ و سبز و زرد باشد كه در صفحه 753 اشاره بدان شد . ( مص ) ( 5 ) - سال 559 .