محمد بن حسين البيهقي

950

تاريخ بيهقى ( فارسي )

هنوز هست ، چنان كه از اخبار درست ما را معلوم گشت . و ما بارى 1 امروز ديرى است تا بر سر علفيم 2 و اسبان و مردم ما بياسودند و ايشان 3 از بيابانها مىبرآيند ، اين عجز است 4 ، مر او را نبايد ترسيد . يبغو و طغرل و يناليان و همه مقدّمان گفتند : اين رأى درست‌تر است . و بنه گسيل كردند با سوارى دو هزار كودك‌تر 5 و بداسب‌تر 6 ، و ديگر لشكر را عرض كردند ، شانزده هزار سوار بود و ازين جمله مقدّمه خواهند فرستاد با يناليان و پورتگين . نيك احتياط بايد كرد كه حال اين است به حقيقت كه بازنموده آمد . » بو سهل در وقت برنشست و بدرگاه رفت و من با وى رفتم ، و آن ملطّفه‌ها امير بخواند و لختى ساكن‌تر شد ، بو سهل را گفت : شوريده كارى در پيش داريم ، و صواب ما رفتن بهرات بود و با آن قوم صلحى نهادن . اكنون اين گذشت ، تا ايزد ، عزّ ذكره ، چه تقدير كرده است ، كه بزرگ آفتى باشد شانزده هزار سوار نيك با قومى كاهل و بددل 7 كه ما داريم . بو سهل گفت : جز خير نباشد . جهد بايد كرد تا بمرو رسيم كه آنجا اين كارها يا به جنگ يا به صلح در توان يافت . گفت : چنين است و كسان رفتند و وزير و سپاه سالار و حاجب بزرگ و اعيان را بخواندند و اين ملطّفه‌ها بر ايشان خوانده آمد ، قوىدل شدند و گفتند خصمان نيك بترسيده‌اند . وزير گفت : اين شغل داود مىنمايد 8 و مسئله آن است كه نماز ديگر رفت 9 ، جهد در آن بايد كرد كه خويشتن را بمرو افگنيم و خللى نيفتد ، كه آنجا اين كار را وجهى 10 توان نهاد ، چون حال خصمان اين است كه منهيان نبشته‌اند . همه گفتند : چنين است و بازگشتند . و همه‌شب كار جنگ مىساختند . سالاران يك‌سوارگان 11 را نصيحتها كردند و اميدها دادند . و امير ارتگين حاجب را كه خليفهء 12 بگتغدى بود بخواند با سرهنگان سرايها و غلامان گردن‌كش‌تر 13 ، آنچه گفتنى بود گفت تا نيك هشيار باشند . و اين هم از اتّفاقهاى بد بود كه بگتغدى را نخواند و بيازرد كه بگتغدى به مثل چون امير غلامان 14 بود و هر چه وى گفتى آن كردندى . و هر چه مىرفت ناپسنديده بود كه قضا كار خويش بخواست كرد . اذا اراد اللّه شيئا هيّأ اسبابه 15 .