محمد بن حسين البيهقي

940

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و ديگر آبگينه‌هاى بغدادى مجرود 1 و مخروط 2 ديدم كه ازين بغدادى بدينارى خريده بودند و بسه درم فروختند . و پس از بازگشتن ما ، به نشابور منى نان سيزده درم شده بود و بيشتر از مردم شهر و نواحى بمرد 3 . و حال علف 4 چنان شد كه يك روز ديدم - و مرا نوبت بود بديوان - كه امير نشسته بود و 5 وزير و صاحب ديوان رسالت و تا نماز پيشين روزگار شد تا پنج روزه علف راست كردند ، غلامان را نان و گوشت و اسبان را كاه و جو نبود . پس از نماز پيشين از كار علف فارغ شديم ، امير به خنده مىگفت اين حديث بر طريق غرائب 6 و عجائب و اسكدار 7 غزنين رسيد درين ساعت ، پيش برد 8 ، نامهء كوتوال غزنين بود بوعلى ، مىخواند 9 و روى به نديمان آورد و گفت : كوتوال نبشته است و گفته « بيست و اند 10 هزار قفيز 11 غلّه در كندوها 12 انبار كرده شده است ، بايد فروخت يا نگاه بايد داشت ؟ » ما را بغزنين چندين غلّه است و اينجا چنين درماندگى . نديمان تعجب نمودند . و پس ازين تا اين گاه كه اين پادشاه گذشته شد ، رضى اللّه عنه ، عجائب بسيار افتاد و بازنمايم بجاى خويش آنچه نادرتر بود تا خوانندگان را مقرّر گردد كه دنيا در كل به نيم‌پشيز 13 نيرزد . و حال علف چنان شد كه اشتر تا دامغان ببردند و از آنجا علف آوردند . و تركان 14 البتّه پيرامون ما نگشتند ، كه ايشان نيز به خويشتن مشغول بودند كه اين قحط و تنگى به همه جايها بود . و با بو سهل حمدوى امير سر گران مىداشت ، و وى بدين غمناك و متحيّر بودى . و وزير پوشيده نفاقى مىزد 15 . و بو سهل ، مسعود ليث را در ميانه آورد 16 و چند روز پيغام مىرفت و مىآمد تا قرار گرفت بر آنكه خداوند را خدمتى كند 17 پنجاه هزار دينار ، و خط بداد 18 و مال در نهان به خزانه فرستاد . امير فرمود تا وى را خلعتى دادند فاخر ، و بمجلس امير مىآمد به نديمى مىنشست . و پس ازين به روزى چند بفرمود وى 19 را تا سوى غزنين برود و شغل نشابور 20 راست دارد و آنچه به قلعهء ميكائيلى است نهاده فرودآرند و از راه روستاى بست سوى سيستان كشد و از آنجا به [ راه ] بست رود بغزنين كار او بساخت و ميته 21 با دويست سوار ساخته نامزد شد كه با وى برود . برفتند از