محمد بن حسين البيهقي

941

تاريخ بيهقى ( فارسي )

نشابور . و نامه رفت به بدر حاجب تا با ايشان بدرقهء 1 راه بيرون كند و ايشان را به سرحد رساند ، و بكرد . ايشان به‌سلامت بغزنين رسيدند با آنچه داشتند و آن بلا كه ما ديديم ايشان نديدند . و بو الحسن عبد الجليل را امير رياست نشابور داد هم بر آن خطّ 2 و طراز 3 كه حسنك را داد امير محمود ، خلعتى فاخر دادش و طيلسان 4 و درّاعه 5 ، پيش آمد و خدمت كرد و بازگشت و اسب خواجهء بزرگ رئيس 6 نشابور خواستند و به خانه بازرفت و وى را سخت نيكو حق گزاردند . و اعيان و مقدّمان نشابور همه نزديك وى آمدند و وى رعونت 7 را با ايشان به كار داشت اى 8 كه من هم چون حسنكم ، و به خائيدندش كه اين روزگار به روزگار حسنك چون مانست ؟ و درين روزگار نامه‌ها از خليفه ، اطال اللّه بقاءه 9 ، بنواخت تمام رسيد ، سلطان را مثال چنان بود كه « از خراسان نجنبد تا آنگاه كه آتش فتنه كه بسبب تركمانان اشتعال پذيرفته است ، نشانده آيد ، چون از آن فارغ گشت ، سوى رى و جبال بايد كشيد تا آن بقاع 10 نيز از متغلّبان 11 صافى شود . » و جوابها آن بود كه « فرمان عالى را بسمع و طاعت پيش رفت ، و بنده برين جمله بود عزيمتش 12 ، و اكنون جدّ زيادت كند كه فرمان رسيد . » و امير بغداد 13 [ نيز نامه ] نبشته بود و تقرّبها 14 كرده ، كه بشكوهيد 15 از حركت اين پادشاه . وى را نيز جواب نيكو رفت . و با كاليجار را نيز كه والى گرگان و طبرستان بود ، امير خلعتى سخت نيكو فرستاد با رسول و نامه بدل گرمى و نواخت ، كه خدمتهاى پسنديده كرده بود در آن روزگار كه بو سهل حمدوى و سورى آنجا بودند . بو الحسن كرجى را كه خازن عراق 16 بود و با اين قوم بازآمده ، امير باز نديمى فرمود و خلعت داد . و پير شده بود و نه آن بو الحسن آمد كه ديده بودم ، و روزگار دگر گشت و مردم و همه چيزها . و روز پنجشنبه هژدهم ماه جمادى الأخرى امير به جشن نوروز بنشست . و هديه‌ها بسيار آورده بودند ، و تكلّف بسيار رفت . و شعر شنود از شعرا ، كه شادكام 17 بود درين روزگار زمستان و فارغ‌دل و فترتى 18 نيفتاد ، و صلت فرمود ، و مطربان را نيز فرمود .