محمد بن حسين البيهقي

937

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بدست آمدى ، كه شب را 1 جاسوسان ما دررسيدند و گفتند كه « تركمانان بدست و پاى بمرده بودند 2 و دستها از جان شسته و بنه بديشان سخت نزديك ، اگر آنجا رسيدى مرادى بزرگ برآمدى و چون نرسيدند ، بنه‌ها را بتعجيل براندند تا سوى نسا روند ، كه رعبى 3 و فزعى 4 بزرگ بر ايشان راه يافته است ، و اگر سلطان به فراوه رود نه 5 همانا ايشان ثبات خواهند كرد كه بعلف 6 سخت درمانده‌اند و مىگفتند : هر چند بدم ما مىآيند ، ما پيش‌تر مىرويم تا زمستان فراز آيد و ضجر 7 شوند و بازگردند و وقت بهار ما بىبنه به جنگ بازآييم . » [ حركت امير از باورد به نسا ] امير چون برين اخبار واقف گشت به باورد مقام كرد و اعيان را بخواند و درين باب رأى زدند و بو سهل استاد ديوان نكت 8 آنجا خواست و آنچه جاسوسان خبر آورده بودند بازگفت و هرگونه سخن رفت ، وزير گفت « رأى خداوند برتر و عالىتر ، و از اينجا راه دور نيست ، بنده را صواب‌تر آن مىنمايد تا به نسا برويم و آنجا روزى چند بباشيم و علف آنجا خورده آيد كه هم فزع و بيم خصمان آنجا زيادت گردد و دور تر گريزند و هم بخوارزم خبر افتد و سود دارد و مقرّر گردد بدور و نزديك كه خداوند چنان آمده است بخراسان كه بازنگردد تا خللها بجمله دريافته آيد . » امير گفت : صواب جز اين نيست . و ديگر روز حركت كرد و به نسا رفت و هزاهز 9 در آن نواحى افتاد و خصمان [ از ] فراوه به بيابانها كشيدند و بنه‌ها را بجانب بلخان‌كوه بردند ، و اگر قصدى بودى بجانب ايشان ، بسيار مراد بحاصل شدى 10 . و پس از آن به مدّت دراز مقرّر گشت كه حال خصمان چنان بود كه طغرل چندين روز موزه و زره از خود دور نكرده بود و چون بخفتى سپر بالين كردى . چون حال مقدّم قوم برين جمله باشد ، توان دانست كه از آن ديگران چون بود 11 . و امير به نسا روزى چند مقام كرد و شراب خورد كه ناحيتى خوش بود . و لشكر 12 سلطان از خوارزم ملطّفهء نهانى 13 فرستادند و تقرّبها كردند و آن را جوابها نبشتيم ملطّفه‌هاى توقيعى 14 . وزير مرا گفت « اين همه عشوه 15 است ، كه دانند كه ما قصد ايشان نتوانيم كرد ؛ يكى آنكه قحط است درين نواحى و لشكر اينجا مدّتى دراز