محمد بن حسين البيهقي

933

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تا بدانجاى بود كه در خلوت كه با وزير داشت بو سهل را گفت : بو الفضل شاگرد 1 تو نيست ، او دبير پدرم بوده است و معتمد ، وى را نيكو دار . اگر شكايتى كند ، همداستان 2 نباشم . گفت : فرمان بردارم و پس وزير را گفت « بو الفضل را به تو سپردم ، از كار وى انديشه دار . » و وزير پوشيده با من اين بگفت و مرا قوىدل كرد . و بماند كار من بر نظام و اين استادم 3 مرا سخت عزيز داشت و حرمت نيكو شناخت تا آن پادشاه بر جاى بود ، و پس از وى كار ديگر شد كه مرد بگشت 4 و در بعضى مرا گناه بود ، و نوبت درشتى 5 از روزگار دررسيد و من به جوانى بقفص 6 بازافتادم و خطاها رفت تا افتادم و خاستم و بسيار نرم و درشت ديدم ، و بيست سال برآمد و هنوز در تبعت 7 آنم ، و همه گذشت . و مردى بزرگ بود اين استادم ، سخنى ناهموار نگويم . و چه چاره بود از بازنمودن اين احوال در تاريخ ؟ كه اگر از آن دوستان و مهتران بازمىنمايم ، از آن خويش هم بگفتم و پس به كار بازشدم ، تا نگويند كه بو الفضل صولىوار 8 آمد و خويشتن را ستايش گرفت ، كه صولى در اخبار خلفاى عبّاسيان ، رضى اللّه عنهم ، تصنيفى كرده است و آن را اوراق نام نهاده است و سخت بسيار رنج برده كه مرد فاضل و يگانهء روزگار بود در ادب و نحو و لغت ، راست كه به روزگار چون او كم پيدا شده است 9 ، و در ايستاده است 10 و خويشتن را و شعر خويش را ستودن گرفته است و بسيار اشعار آورده و مردمان از آن به فرياد آمده 11 و آن را از بهر فضلش فراستدندى 12 . و از آنها آن است كه زير هر قصيده نبشته است كه « چون آن را بر ابو الحسن علىّ بن الفرات الوزير 13 خواندم گفتم : اگر از بحترى 14 شاعر وزير قصيده‌يى بدين روى 15 و وزن و قافيت خواهد ، هم از آن پاى بازپس نهد 16 ، وزير بخنديد و گفت : همچنين است . » و مردمان روزگار بسيار از آن بخنديده‌اند . و خوانندگان اكنون نيز بخندند . و من كه بو الفضلم چون بر چنين حال واقفم ، راه صولى نخواهم گرفت و خويشتن را ستودن ، و آن نوشتم كه پيران محمودى و مسعودى چون بر آن واقف شوند ، عيبى نكنند . و اللّه يعصمنا من الخطاء و الزّلل بمنّه و سعة فضله 17 .