محمد بن حسين البيهقي
932
تاريخ بيهقى ( فارسي )
امير بتعجّب بماند از حال راستى اين مرد فى الحياة و الممات 1 و وى را بسيار بستود ؛ و هرگاه كه حديث وى رفتى ، توجع 2 و ترحم 3 نمودى و بو الحسن عبد الجليل را دشنام دادى و كافر نعمت 4 خواندى . و شغل ديوان رسالت وى را امير داد در خلوتى كه كردند به خواجه بو سهل زوزنى ، چنان كه من نائب و خليفت وى باشم . و در خلوت گفته بود كه اگر بو الفضل سخت جوان نيستى 5 ، آن شغل به وى داديمى ، چه بو نصر پيش تا گذشته شد ، درين شراب خوردن بازپسين با ما پوشيده گفت كه من پير شدم و كار به آخر آمده است ، اگر گذشته شوم ، بو الفضل را نگاه بايد داشت . » و وزير نيز سخنان نيكو گفته بود . و من نماز ديگر نزديك وزير رفتم ، و وى بدرگاه بود ، شكرش كردم 6 ، گفت « مرا شكر مكن ، شكر استادت را كن كه پيش از مرگ چنين و چنين گفته است و امروز امير در خلوت مىبازگفت » و من دعا كردم هم زندگان را و هم مرده 7 را . و كار قرار گرفت و بو سهل مىآمد و درين باغ بجانبى مىنشست تا آنگاه كه خلعت پوشيد خلعتى فاخر . با خلعت به خانه رفت ، وى را حقّى بزرگ گزاردند 8 كه حشمتى تمام داشت . و بديوان بنشست با خلعت روز چهارشنبه يازدهم ماه صفر و كار راندن گرفت . سخت بيگانه 9 بود در شغل ، من آنچه جهد بود به حشمت و جاه وى مىكردم ، و چون لختى حال شرارت 10 و زعارت 11 وى دريافتم و ديدم كه ضدّ بو نصر مشكان است به همه چيزها ، رقعتى نبشتم بامير ، رضى اللّه عنه ، چنان كه رسم است كه نويسند در معنى استعفا 12 از دبيرى ، گفتم : « بو نصر قوّتى 13 بود پيش بنده و چون وى جان بمجلس عالى داد ، حالها ديگر شد ، بنده را قوّتى كه در دل داشت برفت ، و حقّ خدمت قديم دارد ، نبايد 14 كه استادم ناسازگارى كند ، كه مردى بدخوى است . و خداوند را شغلهاى ديگر است ، اگر رأى عالى بيند ، بنده به خدمت ديگر مشغول شود . » و اين رقعت به آغاجى دادم و برسانيد و بازآورد خطّ امير بر سر آن نبشته 15 كه « اگر بو نصر گذشته شد ، ما بجاييم . و ترا به حقيقت شناختهايم ، اين نوميدى بهر چراست 16 ؟ » من بدين جواب ملكانهء خداوند زنده و قوىدل شدم . و بزرگى اين پادشاه و چاكردارى 17