محمد بن حسين البيهقي
911
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ايشان 1 بازگشتند و استادم چون به خيمه بازآمد ، مرا بخواند و گفت : مىبينى كه اين كار بكدام منزلت رسيد ؟ و كاشكى مرده بوديمى و اين رسوائيها نديديمى 2 . و در ايستاد 3 و هر چه رفته بود و رأى وزير بر آن قرار گرفته بازگفت [ و گفت ] كه همچنان است كه امير مىگويد ، اين عجزى باشد و ظاهر است ، اما ضرورت است . و مرا گفت « اى بو الفضل ، وزير رأيى نيكو ديده است ، مگر 4 اين تدبير راست برود 5 تا بنام نيكو بهرات رويم ، كه نبايد كه خللى افتد 6 و شغل دلى 7 پيش آيد كه 8 اين عجز را بازجوييم . ايزد ، عزّ و جلّ ، نيكو كناد 9 . » ما اين حديث مىكرديم كه 10 فرّاشى سلطانى بيامد و گفت : امير مىبخواند 11 . و استادم برخاست و برفت . و من به خيمهء خويش بازرفتم سخت غمناك . و شب دور كشيده بود 12 كه استادم بازآمد و مرا بخواند و من نزديك وى رفتم . خالى كرد و گفت : « چون نزديك امير رسيدم در خرگاه بود ، تنها مرا بنشاند و هر كه بودند همه را دور كرد و مرا گفت : اين كار بپيچيد 13 و دراز شد ، چنين كه مىبينى و خصمان زده شده 14 چنين شوخ 15 بازآمدند و اكنون مرا مقرّر گشت و معاينه شد 16 كه بگتغدى و سباشى را با ايشان جنگ كردن صواب نبود و پيش ايشان فرستادن . و گذشتنى گذشت 17 . و ايشان را قومى مجرّد 18 بايد چون ايشان با مايه 19 و بىبنه تا ايشان را ماليده آيد . و با هر كسى كه درين سخن مىگوييم ، نمىيابيم جوابى شافى 20 ، كه دو سالار محتشم زده و كوفتهء اين قومند و روا مىدارند كه اين كار پيچيده ماند تا ايشان را معذور داريم . و خواجه از گونهء ديگر مردى است 21 كه راه به دو نمىبرم 22 حوالت 23 به سپاه سالار كند و سالار به دو 24 . رأى ما درين متحيّر گشت ، تو مردىاى 25 كه جزر است بنگويى و غير صلاح نخواهى ، درين كار چه بينى 26 ؟ بىحشمت بازگوى كه ما را از همه خدمتكاران دل بر تو قرار گرفته است كه پيش ما سخن گويى و اين حيرت از ما دور كنى و صلاح كار بازنمايى . « من كه بو نصر گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، خداوند سرگشاده 27 با بنده بگويد كه چه انديشيده است و رأى عالى بر چه قرار دادهاند 28 ، تا صلاح و صواب بازنمايد به مقدار دانش خويش ، و بىوقوف 29 بر