محمد بن حسين البيهقي

912

تاريخ بيهقى ( فارسي )

مراد خداوند جوابى ندهد . « امير گفت : صواب آمد آنچه 1 خواجه امروز نماز ديگر گفت كه رسولى فرستد و با اين قوم گرگ‌آشتيئى 2 كند و ماسوى هرات برويم و اين تابستان آنجا بباشيم تا لشكر آسايش يابد و از غزنين نيز اسب و اشتر و سلاح ديگر خواهيم و كارها از لونى ديگر بسازيم ، اكنون كه سامان كار 3 اين قوم بدانستيم ؛ چون مهرگان فراز آيد ، قصد پوشنگ و طوس و نشابور كنيم ، اگر پيش آيند و ثبات كنند ، مخفّ 4 باشيم كه نيست ايشان را ، چون چنين كرده آمد ، بس خطرى 5 . و اگر ثبات نكنند و بروند بر اثر ايشان تا باورد و نسا برويم و اين زمستان درين كار كنيم 6 تا بتوفيق ايزد ، عزّ ذكره 7 ، خراسان را پاك كرده آيد ازيشان . « گفتم : نيكو ديده است ، امّا هيچ‌كس از وزير و سالاران لشكر بر خداوند اشارت نكند 8 كه جنگى قائم شده و خصمان را نازده 9 باز بايد گشت ، كه ترسند كه فردا روز كه خداوند بهرات بازرسد ، ايشان را گويد كاهلى كرديد تا مرا به ضرورت باز بايست گشت . و من بنده هم اين اشارت نكنم كه اين حديث من 10 نباشد . امّا مسئلتى مشكل افتاده است كه ناچار مىبايد پرسيد . گفت : چيست ؟ گفتم : هر كجا سنگلاخى 11 و يا خارستانى باشد ، لشكرگاه ما آنجا مىباشد و اين قوم برخويد 12 و غله فرودآيند و جايهاى گزيده‌تر 13 . و يخ و آب‌روان يابند ، و ما را آب چاه ببايد خورد ، آب‌روان و يخ نيابيم . و اشتران ايشان به كنام 14 علف توانند شد و از دور جاى علف توانند آورد و ما را اشتران در لشكرگاه بر در خيمه بايد داشت ، كه بكران لشكرگاه نتوانند چرانيد . گفت : سبب آنست كه با ايشان بنهء گران نيست ، چنان كه خواهند ، مىآيند و مىروند ، و با ما بنه‌هاى گران است كه از نگاه داشت آن به كارهاى ديگر نتوان رسيد . و اين است كه من مىگويم كه ما را از بنه‌ها دل فارغ مىبايد كه باشد كه ايشان را بس خطرى نباشد ، كار ايشان را فصل توان كرد 15 . گفتم : مسئلتى ديگر است ، هم 16 بىوزير و سپاه سالار و حاجب بزرگ و اعيان لشكر راست نيايد ، اگر رأى عالى بيند ، فردا مجلسى كرده آيد تا درين باب رأى زنند و كارى پخته پيش گيرند و