محمد بن حسين البيهقي

901

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ماست 1 و مشتى مستأكله 2 و ديلم 3 و كردند آنجا ، صواب آنست كه رويم و روزگار فراخ 4 كرانه كنيم كه در بند روم 5 بىخصم است ، خراسان و اين نواحى يله كنيم 6 با سلطان بدين بزرگى و حشمت كه چندين لشكر و رعيّت دارد . داود گفت : « بزرگا غلطا 7 كه شمايان را افتاده است ! اگر قدم شما از خراسان بجنبد ، هيچ جاى بر زمين قرار نباشد از قصد اين پادشاه و خصمان قوى كه وى از هر جانبى بر ما انگيزد 8 . و من جنگ لشكر به علىآباد ديدم ، هر چه خواهى مردم و آلت هست امّا بنه گران است كه ايشان را ممكن نگردد آن را از خويشتن جدا كردن كه بىوى زندگانى نتوانند كرد و بدان درمانند 9 كه خود را نگاه توانند داشت يا بنه را . و ما مجرّديم 10 و بىبنه . و بگتغدى و سباشى را آنچه افتاد از گرانى بنه افتاد . و بنهء ما از پس ما به سى فرسنگ 11 است و ساخته‌ايم ، مردوار پيش كار رويم 12 تا نگريم ايزد ، عزّ ذكره ، چه تقدير كرده است . » همگان اين تدبير را بپسنديدند و برين قرار دادند . و بورتگين 13 بر جنگ بيشتر نيرو مىكرد و آنچه گريختگان اينجايىاند از آن امير يوسف و حاجب على قريب و غازى و اريارق و ديگران . و طغرل و يبغو گفتند : نبايد كه اينها جايى خللى كنند كه مبادا كه ايشان را به نامه‌ها فريفته باشند . داود گفت : اينها 14 را پس پشت داشتن صواب نيست ، خداوند كشتگانند 15 و به ضرورت اينجا آمده‌اند و ديگران كه مهترانند چون سليمان ارسلان جاذب و قدر حاجب و ديگران هر كسى كه هست ايشان را پيش بايد فرستاد تا چه پيدا آيد ، اگر غدر دارند ، گروهى از ايشان بروند و به خداوند خويش پيوندند و اگر جنگ كنند ، بهتر ، تا 16 ايمن شويم . گفتند « اين هم صواب‌تر » و ايشان را گفتند كه سلطان آمد و مىشنويم كه شما را بفريفته‌اند و ميان جنگ بخواهيد گشت 17 ، اگر چنين است ، برويد كه اگر از ميان جنگ رويد ، باشد كه بازدارند و بشما بلايى رسد و حقّ نان و نمك باطل گردد . همگان گفتند كه خداوندان ما را بكشته‌اند و ما از بيم و ضرورت نزديك شما آمده‌ايم و تا جان بخواهيم زد 18 و دليل آنست كه مىخواهيم تا ما را بر مقدّمهء خويش بر سبيل طليعه 19 بفرستيد تا ديده آيد كه ما چه كنيم و چه اثر نماييم . گفتند : هيچ‌چيز نماند 20 . و بورتگين را نامزد كردند و بر مقدّمه برفت با سوارى هزار بيشتر