محمد بن حسين البيهقي
892
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بجاى است مردى جلد و كارى و سوار ، بشورانيدن 1 همه سلاحها استاد ، چنان كه انباز 2 ندارد به بازى گوى 3 ؛ و امروز سنهء احدى و خمسين و أربعمائة 4 كه تاريخ را بدين جاى رسانيدم خدمت خداوند سلطان بزرگ ابو المظفّر ابراهيم 5 ، انار اللّه برهانه 6 ، مىكند خدمتى خاصتر و آن خدمت چوگان و سلاح و نيزه و تير انداختن و ديگر رياضتهاست 7 ، و آخر فرّ و شكوه و خشنودى استادم وى را دريافت 8 تا چنين پايهء بزرگ وى را دريافته آمد 9 - اين بايتگين خويشتن را در پيش نوشتگين نوبتى افگند ، نوشتگين گفت : كجا مىروى كه آنجا سنگ مىآيد ، كه هر سنگى 10 و مردى ، و اگر به تو بلائى رسد ، كس از خواجه عميد 11 بو نصر بازنرهد . بايتگين گفت : پيشترك 12 روم و دستگرايى 13 كنم ، و برفت ، و سنگ روان شد و وى خويشتن را نگاه مىداشت ، پس آواز داد كه برسولى مىآيم ، مزنيد . دست بكشيدند و وى برفت تا زير سوراخ . رسنى فروگذاشتند 14 و وى را بركشيدند . جايى ديد هول 15 و منيع 16 با خويشتن گفت : به دام افتادم . و بردند او را تا پيش على قهندزى و بر بسيار مردم گذشت همه تمام سلاح 17 . على وى را پرسيد ، بچه آمدهاى 18 ؟ و بو نصر را اگر يك روز ديدهاى 19 ، محال بودى كه اين مخاطره 20 بكردى ، زيرا كه اين رأى از رأى بو نصر نيست . و اين كودك كه تو با وى آمدهاى كيست ؟ گفت : اين كودك كه جنگ تو بخواسته است امير گوزگانان است و يك غلام از جملهء شش هزار غلام كه سلطان دارد . مرا سوى تو پيغام داده است كه « دريغ باشد كه از چون تو مردى رعيّت و ولايت بر باد شود ، به صلح پيش آى تا ترا پيش خداوند برم و خلعت و سرهنگى ستانم . » على گفت : امانى و دلگرمىيى 21 مىبايد . بايتگين انگشترى يشم 22 داشت بيرون كشيد و گفت : اين انگشترى خداوند سلطان است ، بامير نوشتگين داده است و گفته كه نزديك تو فرستد . آن غرچه 23 را اجل آمده بود ، بدان سخن فريفته شد و برخاست تا فرودآيد . قومش به دو آويختند 24 و از دغل 25 بترسانيدند و فرمان نبرد و تا نزديك در بيامد و پس پشيمان شد و بازگشت و بايتگين افسون روان كرد 26 و اجل آمده بود و دليرى بر خونها چشم خردش ببست 27 تا قرار گرفت بر آنكه زير آيد 28 . و تا درين بود غلامان سلطان بىاندازه به پاى سوراخ آمده