محمد بن حسين البيهقي
1157
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چون به چشم رضا بدان نگريسته آيد ، عيب آن پوشيده ماند 258 چون بگفتى سنگ منجنيق بود كه در آبگينه انداختى 709 چون توان دانست كه در پردهء غيب چيست ؟ 982 چون خاك يافت مراغه دانست كرد 210 چون خر بر يخ بمانند 634 چون دوستى زشت كند ، چه چاره از بازگفتن ؟ 234 چون ريگ است در ديده 882 چون ضعيفى افتد ميان دو قوى * توان دانست كه حال چون باشد 156 چون كژدم كه كار او گزيدن است بر هر چه پيش آيد 75 چون گوسپند را بكشند از مثله كردن و پوست بازكردن دردش نيايد 237 چون مرا دشمن از خانه خيزد با بيگانه جنگ نبايد كرد 1112 چه سود خواهد داشت پشيمانى در ميان دام 948 چه نشينى بدين جهان هموار * كه همه كار او نه هموار است 50 حريص را راحت نيست 473 حسد كاهش تن است 473 حق صحبت و نان و نمك را نگاه بايد داشت 44 حق دوستى را ببايد گزارد خاصه كه قديمتر باشد 422 حق را هميشه حق مىبايد دانست و باطل را باطل 154 حق هميشه حق باشد و باطل باطل 885 خار در موزهاش افتاد 288 خاطر ملوك و خيال ايشان را كس بجاى نتواند آورد 636 خاك بر سر آن خاكسار كه خدمت پادشاهان كند كه با ايشان وفا و رحمت نيست 927 خاك و نمكى بيارد 1109 خاك و نمكى بيختند 907 خداوندش در دلو شد و او نيز 52 خذ العيش و دع الطيش 923 خرد بايد آنجا وجود و شجاعت * فلك مملكت كى دهد رايگانى 524 خردمند آنست كه خويشتن را در قبضهء تسليم نهد 961 خردمند آنست كه دست در قناعت زند كه برهنه آمده است و برهنه خواهد رفت 489 خردمند آن است كه بنعمتى و عشوهيى كه زمانه دهد فريفته نشود و بر حذر باشد از بازستدن كه سخت زشت ستاند و بىمحابا 284 خرما ببصره برده باشم 216 خشت از جاى خويش برفت 282 خود كرده را درمان نيست 251 خون ريختن كار بازى نيست 229 خوى نيك بزرگتر عطاى خداى است 473 خويشتن را نگر و چيزى مكن كه سزاوار خشم آفريدگار گردى 737 خيمهء مسلمانى ملك است و ستون پادشاه و طناب و ميخها رعيت 515 داد از دنياى فريبنده ببايد ستد 923 دار نكو مر پزشك را گه صحت *