محمد بن حسين البيهقي

1102

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و اين خوارزمشاه را حلم به جايگاهى بود كه روزى شراب مىخورد بر سماع رود 1 - و ملاحظهء ادب بسيار مىكردى كه مردى سخت فاضل و اديب بود - و من پيش او بودم و ديگرى كه ويرا صخرى گفتندى ، مردى سخت فاضل و اديب بود و نيكوسخن و ترسّل 2 و لكن سخت بىادب ، كه بيك راه 3 ادب نفس نداشت ، و گفته‌اند كه ادب - النّفس خير من ادب الدّرس 4 ؛ صخرى پيالهء شراب در دست داشت و بخواست خورد 5 ، اسبان نوبت 6 كه در سراى بداشته بودند بانگى كردند و از يكى بادى رها شد به نيرو ، خوارزمشاه گفت « فى شارب الشّارب 7 » صخرى از رعنايى 8 و بىادبى پياله بينداخت ، و من بترسيدم و انديشيدم كه فرمايد تا گردنش بزنند ، و نفرمود و بخنديد و اهمال 9 كرد و بر راه حلم و كرم رفت . » و من كه بو الفضلم به نشابور شنودم از خواجه [ ابو ] منصور ثعالبى 10 مؤلّف كتاب يتيمة الدّهر فى محاسن اهل العصر و كتب بسيار ديگر ، و وى بخوارزم رفت و اين خوارزمشاه را مدّتى نديم بود و بنام او چند تأليف كرد ، گفت كه روزى در مجلس شراب بوديم و در ادب سخن مىگفتيم حديث نظر 11 رفت . خوارزمشاه گفت : همّتى فى كتاب انظر فيه و وجه حسن انظر اليه و كريم انظر له 12 . و بو ريحان گفت : روزى خوارزمشاه سوار شده 13 شراب مىخورد ، نزديك حجرهء من رسيد ، فرمود تا مرا بخواندند . ديرتر رسيدم به دو ، اسب براند تا درِ حجرهء نوبت من 14 و خواست كه مىفرودآيد 15 ، زمين بوس كردم و سوگند گران دادم تا فرودنيامد و گفت : العلم من اشرف الولايات * يأتيه كلّ الورى و لا يأتى 16 پس گفت « لو لا الرّسوم الدّنياويّة لما استدعيتك ، فالعلم يعلو و لا يعلى 17 . » و تواند بود كه او اخبار معتضد 18 امير المؤمنين را مطالعت كرده باشد كه آنجا ديدم كه روزى معتضد در بستانى دست ثابت بن قرّه 19 گرفته بود و مىرفت ، ناگاه دست بكشيد . ثابت پرسيد : يا امير المؤمنين ، دست چرا كشيدى ؟ گفت « كانت يدى فوق يدك و العلم يعلو و لا يعلى . » و اللّه اعلم بالصّواب 20