محمد بن حسين البيهقي

879

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و خانهء ما او راست ، رسولى بايد فرستاد 1 و نامه نبشت به حضرت 2 تا باغراض وى واقف گرديم و آنچه رأى واجب كند بفرماييم . » اين نامه نبشته آمد و به اسكدار 3 گسيل كرده آمد . [ آمدن سباشى بدرگاه ] و روز يكشنبه دهم شوّال حاجب سباشى بغزنين رسيد و از راه بدرگاه آمد و خدمت كرد و امير وى را بنواخت و دلگرم كرد و همچنان تنى چند را از مقدّمان كه با وى رسيده بودند . بازگشتند و به خانه‌ها رفتند و بر اثر ايشان مردم مىرسيدند و دلهاى ايشان را خوش مىكردند . و امير پس از رسيدن حاجب بيك هفته خلوتى كرد با او ، و سخت دير بكشيد و همه حالها مقرّر گشت . و جدا جدا امير هر كسى را مىخواند و حال خراسان و مخالفان و حاجب و جنگ كه رفت مىبازپرسيد 4 تا او را چون آفتاب روشن گشت ، هر چه رفته بود . و چون روزگار آن نبود كه واجب كردى با كسى عتاب كردن 5 ، البتّه سخن نگفت جز به نيكوئى و تلطّف 6 و هر چه رفته بود بوزير نبشته آمد . و سلخ 7 شوّال نامهء وزير رسيد در معنى بورى تگين و بگفته كه بسوى او نامه بايد از مجلس عالى كه « آنچه باحمد نبشته بود مقرّر ما گشت ، و خانه او راست ، و ما پس از مهرگان قصد بلخ داريم . اكنون بايد كه رسولى فرستد و حال آمدن بخراسان و غرض كه هست بازنمايد تا بر آن واقف شده آيد و آنچه بصلاح و جمال 8 او بازگردد فرموده شود . » امير بونصر را گفت : آنچه صواب باشد درين باب ببايد نبشت ، خطايى برسم 9 ، چنان كه اگر اين نامه به پسران علىتگين 10 رسد زيانى ندارد . و استادم نامه نسخت كرد ، چنان كه او كردى ، كه لايق بود در چنين ابواب ، مخاطبه امير فاضل بداد و وى را امير خواند ، و درج نامهء وزير فرستاده شد . و روز سه‌شنبه سيم ذىالقعده ملطّفه‌هاى بوسهل حمدوى و صاحب ديوان سورى رسيد با قاصدان مسرع 11 از گرگان . نبشته بودند كه : « چون حاجب و لشكر منصور را حالى بدان صعبى افتاد و خبر به زودى به بندگان رسيد ، كه سواران مرتّب 12 ايستانيده بودند بر راه سرخس آوردن اخبار را ، در وقت از نشابور برفتند بر راه بست [ و ] به پاى قلعت اميرى 13 آمدند تا آنجا بنشينند بر قلعت 14 ؛ پس اين رأى صواب نديدند ، كوتوال